
نمی شود توصیف کرد. فقط برای دل خوش کنک خودم می گویم.
گاهی مثل پسر بچه ای می شود که شلوارک چهار خانه به پا کرده و صورتش از فرط بالا و پایین پریدن گل انداخته. یا دلش برای کلوچه های بالای گنجه تنگ شده و هنوز دهانش پر از تکه های شیرینی است.
گاهی مثل پری زیبایی می شود که تا قدم به جنگل می گذارد پروانه ها از شوق دیدنش از بین گلبرگ ها به هوا پر می کشند.
گاهی هم مرد می شود. مردی که در اعماق دلش غم نهفته ای دارد اما تیزی نگاهش همچنان برنده است و گوشه ی لبش که به لبخند بالا می رود عاطفه را بیدار می کند و هوس را.
خبر نداری که نگاهت چه ها می کند.
نه، همان که اول گفتم.
نمی شود توصیفش کرد. نه. می روم چای بیاورم، برای تو هم می ریزم.