
یک بعد از ظهر نیمه ابری باشد همراه با صدای آکاردئون که نغمه اش یک چیز شاد و بی خیال باشد نه "سلطان قلب ها" یی. خنده ی یک مشت بچه هم باشد نه صدای از جلو نظام و الله اکبر گفتنشان. من باشم و نگران و این نباشم که سارافون تنم کرده ام و مجبور نباشم زیر چشمی گوشه خیابان ها را رصد کنم. سر راهمان بغلمان را پر کنیم از خوردنیجات و مشروبات الکلی بی اینکه لای هزار جور پلاستیک مشکی قایمشان کرده باشیم. بلند بلند بخندیم و آواز بخوانیم و نگاه هیچ کس سمتمان نچرخد. وارد ساختمان نه چندان نوسازمان شویم و از یک ملیون پله بالا برویم و در اتاق کوچکمان جشن بگیریم. درست مثل صبح همان روز و روز قبل و روزهای قبل ترش. به آرزوهایمان پرو بال بدهیم و فکر نکنیم که چقدر کوچک و دست نیافتنی شده اند. کوچک و دست و نیافتنی و تبدیل شده به چند خط نوشته ی ساده ی وبلاگی که فردا احتمالن از پابلیش کردنشان پشیمان می شوم.