
موسیقی درون گوشم به اوج می رسد. در حال عبور از میان جمعیت هستم. سرم را بالا گرفته ام. ابرها خودشان را جمع کرده اند تا کَمکی آفتاب از بینشان عبور کند. انگار دامن آفتاب را باد بلند کرده باشد، اشعه هایش در مرکز آسمان پخش شده و وانیلی اش کرده. آدم می تواند ساعتها تماشایش کند. بی اختیار لبخند می زنم. باد هم که از روبرو بیاید و مو هایت را از صورتت کنار بزند دیگر همه چیز تکمیل می شود. حتی اگر روسری سرت باشد و این صحنه ی هیجان انگیز به نحو مطلوب به انجام نرسد. همه ی اینها که در چند ثانیه اتفاق بیفتد، بی اختیار احساس ستاره فیلم بودن به آدم دست می دهد، نمی دهد؟! اینکه سرت را بالا بگیری و در چنین وضعیتی بی توجه به بقیه ی آدمها از عرض خیابان عبور کنی. لابد دلیلش این است که نمونه اش را در سی و پنج فیلم دیگر قبلن دیده ای! بی اختیار احساس قدرت می کنی. اما خب همین هم برای من زیاد طول نکشید. لااقل تا قبل از اینکه بادی که به صورتم می خورد بوی پشکل کنار خیابان را هم با خودش بیاورد. حتی دیگر نمی توانم عین آدم از چیزی لذت ببرم، وقتی هم که توی ذوقم میخورد ضربه اش ده برابر سخت تر از قبل است. آه لعنت به سینما. لعنت.