
Confession No.GR3
هیچ وقت سعی نکردم خیلی شاد باشم. این «خیلی» به «زیادی» نزدیک تر است. همیشه می ترسیدم یک روز اتفاقی بیفتد و غمگین شوم، خیلی غمگین، طوری که بقیه با افسوس نگاهم کنند و در دلشان بگویند: آه دیدی؟ حتی این یکی هم دوام نیاورد. مازوخیسمی درونی هم مرا از دلسوزی دیگران می ترساند هم از نا امید کردنشان.