
«مرا می بوسی، که بروی
خداحافظی می کنی، که تکان نخورم
روی موهای من دراز می کشی
و در رازآمیزیِ موهایم
به راه می افتی
و ناپدید می شوی.
تازه «می خواهیم ببوسم» هایم در بدرقه پدیدار شده بود
که رفته بودی..
ولی سوال من
از تو نپرسید: کجا می روی؟
صبح که شد
موهایم را که شانه کردم
از دانه های شانه لیز می خوری
توی دامن من، مثل برق.
دراز می کشم با خیال راحت
و به شب های بعد فکر می کنم
که دیگر کجای من می روی؟»
مریم مسیح