
خسته شدم بس که کسی را که دوست داشتم دوستم نداشت و کسی که دوستم داشت را دوست نداشتم رفیق. هیچ وقت طرفدار الاکلنگ نبودم. عاشق تاب ام. مخصوصا که دو نفره باشد.
.
آخرش من تسلیم می شوم، می دانم. تن و دل را با هم می بخشم. رویم را هم می کنم آن طرف دیگر. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
مرضیه می گفت«جداً ماها چی کشیده یم» منظورش از ما ها، من و خودش و چند نفر دیگر بود که مشابهاً به گ. رفته بودیم. من در دلم گفتم «من چی کشیدم عزیزم». خوب که فکرش را می کنم می بینم لذتی نبردیم. بچگی نکردیم. حتی از سر جوانی سر به سر کسی هم نگذاشتیم. جدی خودمان را به آب زدیم و جدی تر آب در آمدیم، بی نتیجه.
امروز عمیقاً دلم می خواست دوباره بیست ساله بودم، حتی کمتر، شانزده، هفده ساله. شاید الان عقده آب بازی به دلم نمانده بود.