
از همیشه ساکت ترم این روزا. خیلی فکر می کنم و لزوما هم به نتیجه خاصی نمی رسم. تو راه به این فکر می کردم پوستر جشنواره فجر که هر سال به پوستر جشنواره تذهیب و مینیاتور نزدیک تر میشد امسال دیگه به اوج خودش رسیده. دلم می خواد تمام راهو پیاده برم بس که شیشه ها رو بالا می کشن و حالم از بوی هزار جور نفس قاطی شده به هم می خوره. تو کافه ها غدقنه پس مجبوری بری کوچه ای جایی عین بدبختا سیگار بکشی و نگاه سنگین مردم متشخص، متدین و متمدن رو روی خودت تحمل کنی. می رسم، با 45 دقیقه تاخیر. الانم نیم ساعته که معطل نگهم داشته ن. اصلا شاید این کاره رو نگیرم. مهم نیست. شاید اینجا بشه یه جایی برا سیگار کشیدن پیدا کرد. سوراخ سنبه که زیاد داره. همین الان یه آقایی از یه جایی که تا الان فکر می کردم پنجره س اومد تو. از یه طرف صدای Anathema میاد از یه طرف شجریان. دیگه نیگا نمی کنم ببینم کسی لبخندزنان به طرفم میاد یا نه، همین جوری سرمو بکنم تو سررسید مزخرف بنویسم بهتره. پسراشم که خدا رو شکر خوش تیپن اکثرن.
به این ترتیب معلوم میشه که کارفرمای من 20 سالشه و 2 سالم کانادا بوده و فامیل کارگردانه و هی با هم انگلیسی حرف می زدن. من با لبخندای فشرده جلوی خنده مو می گرفتم. نمی دونم چرا هر وقت دو نفر جلوم انگلیسی حرف می زنن خنده م می گیره، حالا از خدامه یکی باشه باهاش این مدلی حرف بزنما.
به تو هم فکر می کنم. می دونی کلا چند وقته جداً حالم خوبه گوش شیطون کر. مطمئنم بخش زیادی شو مدیون توام که راحت نمیشه بدی توی تو پیدا کرد. دارم کم کم درد و مرضامو فراموش می کنم و همون بهتر که تو از همه شون بی خبر باشی. برا همینم هس که نک و ناله هام اینجا کم شده. تو خیابون که راه میرم لبخند می زنم. احساس می کنم فضای اطرافم روشن شده! خیلی وقتا به جرز دیوارم می خندم. تو خونه هم همه ش می خندم. چیزای بی اهمیت دیگه واقعا به نظرم بی اهمیته. به اونا هم می خندم. بودن با تو شاید ته نداشته باشه اما حتما وسط داره و من دارم ازش لذت می برم. شایدم من زیادی خوش بین شده م اما در هر حال اینی که هس خیلی خوبه و من احساس می کنم دوباره دارم به یه آدم نرمال نزدیک میشم. می خوام نگهش دارم.