تبليغاتX
Air




شش سال پیش بود. کنار هم رو زمین، پشت به دیوار نشسته بودیم که یهو با ذوق و شوق بهش گفتم فلانی برام تولد وبلاگی گرفته. مثل کسی که زیرش آتیش روشن کرده باشن با حالت عصبی از جاش پرید. پشت به من وایستاد و سرشو گرفت بین دستاش. خودم که وحشت کرده بودم هیچ، تلاشم برای آروم کردنش هم بی فایده بود. من  ِ بچه می خواستم دوست داشتنی بودنمو این جوری بهش نشون بدم. اون فکر می کرد بقیه برام مهم ترن تا اون.
در هر حال، ازون روز به بعد، انگار که روز تولدم طلسم شده باشه، هر سال بدتر از سال قبل میاد و می گذره. هر سال غمگین تر. هر سال تکراری تر. و طبق نمودار و شرایط حاضر، امسال هم همین روند تکرار میشه.
دلم می خواد یه روز ببینمش ازش بپرسم اون روز تو دلش چی گفت که نتیجه ش این شده که من الان هیچ هیجانی برای روز تولدم ندارم. ما هر دومون، فقط می خواستیم بیشتر دیده بشیم.  





دلم می خواد تو چشاش زل بزنم بگم تو هیچی از من نمی دونی. فقط وقتی داره داد میزنه و دست و پام می لرزه این کار غیر ممکن میشه. و اون حتی اینم نمی دونه.





احساس خوشبختی یعنی لحظه ای که می خوای با تمام وجود زندگیش کنی.
بدبختی اونیه که با تمام وجود بخوای با مُردنت ازش فرار کنی.
من بدبخت ترین ِآدمام،
وقتی خوشبختی ِنصفه نیمه ی تو رو خراب می کنم.






فقط در یه صورته که ممکنه یکی از یه کار کوچیک تو چنان ترش کنه و به هم بریزه، انگار  که آسمونو به زمین آورده ی. اونم اینه که اونقدر که فکر میکردی دوسِت نداره.





اگه تو حرفمو نفهمی، همه ی عالم هم بفهمه به درد من نمی خوره. میفهمی؟!





My secret inner blahs3

بیشترین چیزی که مانعم میشه بذارم یکی با خیال راحت ازم عکس بگیره اینه که می ترسم یه موقع پیش خودش فکر کنه چیششش دختره چه ژستی ام گرفته، فکر میکنه خیلی خوشگله!
می بینی؟ اعتماد به نفسه که داره جلون میده.