
- مریم، بابا، دیگه سیگار که نمیکشی، ها؟
+ نه. گرونه. به صرفه نیست بخرم. تو چی؟
(یه پک عمیق به سیگاری که تو دستمه میزنم)
- نه.
خداحافظی میکنیم. میدونم الان داره برای خودش سیگار روشن میکنه.
مثل تیله های رنگی میمانند، آن حرفهایی که با هیچ کس نمی توانی تقسیمشان کنی. تیله هایی که در یک ظرف شیشه ای ریخته ای. ظرف را در کنج قفسه ای در دلت گذاشته ای. هرازگاهی، وقتی تنها می شوی، یا وقتی پشت چراغ قرمزی، یا موقع خواب قبل از اینکه پلکهایت روی هم بیفتد، در می آوری نگاهشان میکنی. به خودت می گویی چه کار می شود باهاشان کرد؟ آه می کشی و دوباره ظرف را سر جایش می گذاری. به امید رودخانه ای هستی که روزی سر راهت قرار گیرد و تیله ها را در آن خالی کنی. اشتباه نکن، عشق آن رودخانه نیست. عشق این است که وقتی ظرف به مرز پر شدن رسید و آرام و قرار از تو ربوده شد، دستی بیاید در آغوشت بگیرد یا برایت گلی بچیند. جای دلت را برای ظرف های بیشتر باز کند. اما اینکه آن رودخانه ی لعنتی کجاست هنوز خودم هم نمی دانم. شاید اصلن وجود خارجی نداشته باشد.
روزی می رسد که ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد.
البته که میرسد.
روزهایی بود که آب و دانشان دادیم.
روزهایی بود که پرواز یادشان دادیم.
دلم برای منتظرت بودن تنگ شده.
دلم برای منتظر بودنت تنگ شده. میدان ونک، میدان آزادی، یا در اتاقم پشت کامپیوتر وقتی من رفته ام آشپزخانه برایت آب آلبالو بیاورم.
My inner blahs1
دختره موهاشو یه مدل بامزه ای بسته. کک و مک داره و یه کم تپله. اما موهاش! موهاش قرمز نارنجی یه و یه جور خوشگلی دور هم پیچیده ن. دلم می خواد برم دستمو بکنم تو موهاش بگم اَاَاَ... و کسخلانه بخندم.