تبليغاتX
Air
 

 

 

آره منم می خوام برگردم به کودکی.

نه تو این خراب شده هیچی ساده نیست. همه چی به طرز احمقانه ای پیچیده س.

آدم بودن پیچیده س. دختر بودن پیچیده تر. فرزند بودن، هم پیچیده س.

دوست داشتن هاش، عشق هاش، نفرت هاش، نوستالژی هاش، ندانم کاری هاش، پشیمانی هاش، امید هاش، نا امیدی هاش همه ش پیچیده س پیچیده س پیچیده..

مثل یک مار که دور گردنت تنیده و به کلفتیش هر روز اضافه میشه.

خسته ام.

دلم می خواد برای یه مدت طولانی بمیرم و این درد دور گلومو حس نکنم.

الان از صمیم قلب آرزو کردم.

 

 

 

 

بچه های آلپ، آخرش چی شد؟

 

 

 

 

 

تو رفته ای و من هی هر از گاهی خیره می مانم به دو بالشتی که کنار هم به تخت تکیه داده اند.

 

 

 

 

یه کاری کن ازت بدم بیاد لعنتی.

ساعت چهار صب باشه، توام دو نخ سیگار از دادش خوابت کش رفته باشی و تا مرض دیوانگی پیش..

این عاشقانه ترین جمله ایه که از دهنت می تونه خارج شه.

 

 

 

 

 

بذاریم زمان لعنتی بگذره. تا اون موقع، من میشم پرنسس فیونا. توام بشو پرنس شرک. بیا. من خودمو می زنم به خواب. تو از همه جا بی خبر، شونه هامو تکون بده. بیدارم کن.

 

 

 

 

 

 

اگر تو نبودی عشق نبود  

همین‌طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیرسیگاری گِلی بود
جایی برای خاموش کردن بی‌حوصله‌گی‌ها
اگر تو نبودی
من کاملن بی‌کار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو

 

(+)
 

 

 

قانع نمی‌شوم به تو از بوسه‌ای، بگو
مجموعاً از فرق سرت تا به پا به چند؟

 

 

 

 

نمی تونم بگم شبها زود بخواب

یا سیگارو کم کن

فقط می تونم بگم مواظب خودت باش.

نمی تونم بگم از خونه بیرون نرو

یا از خیابون که رد می شی سر به هوا نباش.

نمی گم اخبار گوش نکن

نمی گم سرتو با فکرای خوب پر کن

نمی تونم بگم غصه ی نداشته ها رو نخور

فقط می تونم بگم مواظب خودت باش.

یکی هست که تو شده ی بزرگترین تکه ی وجودش

پس عزیزترینم..

مواظب خودت باش.

 

 

 

 

از یک طرف شوق مادر را می بینم. هیجانش را وقتی می پرسد غیر از تخمه و پسته و ... چه چیز دیگری باید همراهم کند. از یک طرف خودمان را می بینم. دلم را می بینم که از چند طرف کشیده می شود. خدا می داند که از همیشه بی اختیار ترم. سر گذاشته ام به سر تقدیر! دستم به زیر چانه ام ای میل چک می کنم. آیا بشود آیا نه! هر چه بشود آخرش اشک و امید قاطی هم نصیبم می شود. چه مجبور شوم این چمدان نیمه باز را همینطور نیمه باز نگه دارم، چه جمعش کنم و روی کول بگیرم، آخرش اشک و امید را با هم دستم می دهند. این هم جزو چیزهایی است که به منصفانه یا غیر منصفانه بودنش نباید فکر کرد.

مثل تکه ای پنبه که در هوا ول شده باشد، منتظرم ببینم باد به کدام سمت می بردم. کمک کن دلم لااقل به جایی خوش باشد.

 

 

 

 

 

 

همیشه، هر وقت کم می آوردم ، همه ی انرژیم را متمرکز می کردم روی یک چیز. یک بار میشد نقاشی، یک بار دانشگاه، یک بار ساختن صندلی محبوبی برای خودم، یک بار دیار آن طرف آب، حالا تو.

همیشه هم جواب گرفتم. بی اغراق. بی فروتنی! این را گفتم که بگویم اوهوی حواست باشد! این بار همه ی امیدم را گره زده ام به دور تو. می دانم که بارور می شود.

 

یک چیزی ته دلم می گوید که این داستان تهش چیزهای خوب زیادی برای هر دوی مان دارد. قصد گول زدن یا بیراهه رفتن ندارم. تصور کن مثل امروز با چشمهای خیس روبرویت نشسته ام و همان قدر غرق احساس دارم این حرف را می زنم.

احساس می کنم ناخوداگاه پله پرتابی میشود برایمان. بی اغراق. بی فروتنی.

 

پ.ن:این روزها اگر می بینی از همیشه پر حرف تر شده ام به خاطر این است که بالاخره بعد از این همه سال مخاطب دلم را پیدا کرده ام.

 

 

 

 

آدم وقتی بین رفتن و ماندن مردد باشد

شاید تنها موقعی باشد که دلش هوای بند کند.

 

 

 

 

 

و باز دوباره

مادر تلویزیون تماشا می کند

پدر روزنامه می خواند

و من در اتاقم خیالبافی می کنم.

خدا می داند چقدر دلم برای همین ها تنگ شده بود.

 

 

 

 

 

با عجله از بانک به خانه برمیگردم. آخر تو قرار است بیایی. اینجا. به خانه ی ما. هول هولکی به سر و روی کامپیوتر و میزش دستمال می کشم. اتاق را جارو می کنم. لباس معقولم ! را می پوشم و صبر می کنم تا بیایی. می آیی، توی سرو کله ی هم می زنیم، غذا می خوریم، فیلم می بینیم، بازی هایمان را هم می کنیم البته حتی در آن شرایط بحرانی! حرف می زنیم، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می گوییم اما آن چیزی که دلم می خواهد نمی آید که نمی آید. فرق نمی کند کجا باشیم، توی پارک دست هم را گرفته باشیم، خانه ی شما باشیم یا اینجا یا خانه ای دیگر، آن حس آرامش لعنتی نمی آید که من هی فکر نکنم آخخ وقت نیست ، وقت دارد می گذرد، یک ساعت دیگر مانده، نیم ساعت .. و خداحافظ. آن حس لعنتی بهشتی، که تو بدانی هیج چیز زیر این سقف بالای سرت  نیست که بتواند این لحظات را بر هم بزند. که چهار دیواری یی که الان درونش هستی، الان و روزهای بعد و بعدترش مال تو و فقط توست و می توانی با خیال راحت در آن حکمفرکانی کنی. می توانی با خیال راحت ساعتها سرت روی سینه اش بگذاری و به آهنگ نفس کشیدنش گوش کنی و بگذاری که حرف ها آرام آرام و خود به خود جوانه کنند. آخر حرفهایی که مال تو اند مهمند. نمی شود همینطور راحت مثل خبر خواندن و گفتن نشخوارشان کرد.

وقتی می بینم حقوق طبیعی آدم ها برایشان  تبدیل به آرزو می شود بغضم می گیرد .

 

 

 

 

 

شوق را

در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

 

 

 

 

در تراموا نشسته ام. سرم را به راست می چرخانم، زنی را میبینم بسته بندی شده، طوری که روی چشمهایش را هم یک چشم بند توری گرفته بود. با مردی که قطعن شوهرش بود همراه بچه شان یک گوشه ایستاده بودند. سرم را به چپ می چرخانم، دختر و پسری می بینم که دستهایشان را دور کمر هم حلقه کرده اند. هرازگاهی دست پسر  روی کپل دختر سر می خورد و سر و گردنشان با هم قاطی می شود.

پیش خودم فکر می کنم هااا پس آزادی آزادی که می گویند یک چیزی در همین مایه ها باید باشد. چندان هم بی معنی نشده، استعاره ی نشستن من درست بین این دو تصویر. هزار جور حرف و سوال در سرم فوران می کند و با گوشی موبایل بی مصرفم سرم را گرم می کنم.

 

 

 

 

نسیم می وزد

و ژست اسکله ی خاموش را

مقابل قاب دوربین توریست ها به هم میزند.