تبليغاتX
Air
 

 

 

هر طور که دوست داری باش. هر چقدر که دوست داری از هر چه که می خواهی فرار کن. من هم مثل همه مسایلی برای پرداختن دارم. راحت می توانم این یکی را از بینشان پاک کنم.

اگر راضی ات می کند از احساسات هم فرار کن.

خواهشم فقط این است، آن قیافه ی حق به جانب را موقع ابراز عقایدت نگیر. بدون آن هم فهمیدن منظورت کار دشواری نمی شود. کاری نکن به سانتیمانتالیسم کودکانه ام شک کنم. حالم را بد می کند.

آرام حرفت را بزن

و عقب بنشین.

.

.

احساس می کنم دوباره در کودکستانم.

با این فرق که این روزها وقتی چشمهایم برق می زند و دستم را دراز می کنم که بیایی سوار تاب شویم،

با یک زن احساساتی ِ چسبناک اشتباه گرفته می شوم.

.

.

 

 

 

 

 

موسیقی درون گوشم به اوج می رسد. در حال عبور از میان جمعیت هستم. سرم را بالا گرفته ام. ابرها خودشان را جمع کرده اند تا کَمکی آفتاب از بینشان عبور کند. انگار دامن آفتاب را باد بلند کرده باشد، اشعه هایش در مرکز آسمان پخش شده و وانیلی اش کرده. آدم می تواند ساعتها تماشایش کند. بی اختیار لبخند می زنم. باد هم که از روبرو بیاید و مو هایت را از صورتت کنار بزند دیگر همه چیز تکمیل می شود. حتی اگر روسری سرت باشد و این صحنه ی هیجان انگیز به نحو مطلوب به انجام نرسد. همه ی اینها که در چند ثانیه اتفاق بیفتد، بی اختیار احساس ستاره فیلم بودن به آدم دست می دهد، نمی دهد؟! اینکه سرت را بالا بگیری و در چنین وضعیتی بی توجه به بقیه ی آدمها از عرض خیابان عبور کنی. لابد دلیلش این است که نمونه اش را در سی و پنج فیلم دیگر قبلن دیده ای! بی اختیار احساس قدرت می کنی. اما خب همین هم برای من زیاد طول نکشید. لااقل تا قبل از اینکه بادی که به صورتم می خورد بوی پشکل کنار خیابان را هم با خودش بیاورد. حتی دیگر نمی توانم عین آدم از چیزی لذت ببرم، وقتی هم که توی ذوقم میخورد ضربه اش ده برابر سخت تر از قبل است. آه لعنت به سینما. لعنت.