تبليغاتX
Air
 

 

 

سه چيز را دوست دارم،
دوستي به شرط ِ پاي بندي،
عاشقي به شرط ِ عهد،
تو را، كه شرط نمي‌شناسي.

 

*یادم نیست کجا خوندمش. در هر حال، ممنونم از نویسنده ش.

** برای تو که هستی.

 

 

 

 

 

دنیا برام شده همین چاردیواری یی که توشم و همین چار تا آدمی که دور و برمن. برای اینکه مبتلا به ضعف اعصاب نشم زیاد از خونه بیرون نمیرم اگرم برم هدفونو می چپونم تو گوشم و آسمونو نیگا می کنم، بگذریم که گاهی همین رو هم نمیشه با فراغ خاطر به سر رسوند که صدایی که از هدفون میاد بیرون یا به نظر بقیه برای سلامتیت مضره یا برای اعصاب بقیه یا نمی ذاره بفهمی ملت آدرس کجا رو دارن می پرسن. تو خیابون با راننده تاکسی دهن به دهن نیمشم که فحش پایین تنه حواله م نکنه، آسمونو نیگا می کنم. اگه یکی از کنارم رد شد و دستی به سر و رومون کشید! به روی خودم نمیارم که نگاه پرسشگرانه ی بقیه رو تحمل نکنم. تو مغازه با فروشنده چونه نمی زنم که نگاه پرسشگرانه ی بقیه مشتریا رو تحمل نکنم. یاری هم نیست که دست تو دستش به همه ی اینا بشه خندید. م رفت خونه ی شوهر، ن رفت یو اس، منم باید برم ماه قاعدتن. وقتی با همیم دیگه کی به نگاه بقیه اهمیت میده. وقتی با م تو اتوبوس یا مترو بودیم هر کی دورو برمون بود از جیک جیک مستانه مون خنده ش می گرفت. یا اگه ن نبود عمرا از نرده ی دور زمین بسکت بالا نمی رفتم، با اون بود که یاد گرفتم به خودم بخندم. باور کن هیچ قهقهه یی بلند تر از مال اون دو نفری نیس که دارن به خودشون می خندن. تنهایی، بچه شدن سخته.

در حال حاضر میشه گفت از همه چیز اینجایی بیزارم. از اینهمه کاردی که دست ملت داده ن تا سر همو ببرّن، از صندلی های عرق کرده ی ماشیناش، از سر و صدای تو هواش که نصفش فحشه، از هوس ارضا نشده ی مرداش، از ماه رمضون اش محرم اش زهرمارش از صدای نوحه و اذانش، از پست فطرتی ِ اینجا بیزارم. با این همه، اگه فکر می کنی همه ی اینا رو که ازش کم کنی چیزی نمی مونه اشتباه کردی. هنوز از آدمها بیزار نشده م. حتی چون بیشتر از قبل درکشون می کنم بیشتر دوستشون دارم. آدم ها رو و بارون رو. دلم های های گریه می خواد و اصلن ازینکه دارم اینجا می نویسمش خجالت نمی کشم. خجالت نه ازینکه همچین چیزی دلم می خواد از اینکه ممکنه به نظر بقیه چیپ و تکراری بیاد نوشتنش. اولین باری که های های گریه کردم و حافظه ی ضعیم یاری می ده مال خیلی پیش باید بوده باشه اما اونی که من یادم میاد مال زمستون دوم راهنمایی یه که نقاشیم برای مسابقه ی استانی قبول نشده بود. دومیش مال پاییزی بود که مریم خونه مون بود و من دلم برای یکی که نمی دونستم کیه تنگ شده بود. سومیش وقتی بود که د رفت. ازون روز به بعد که چهار پنج سالی می گذره دیگه های های گریه نکرده م. بعد الان مدتیه که محتاجشم می دونی، ولی زمینه ش فراهم نمیشه... اونقدر بزرگ شده م که موفقیت برام بی اهمیت باشه، به دلبستگی و دل کندن هم عادت کرده م، دوای دردم بسته شده به چن تا تیکه ابری که تو آسمون هویدا بشن می دونم. دلم لک زده برای هوای بارونی برای بارونی یی که قراره بخرم، برای شالاپ شولوپ تو چاله ها که این وقت سال اتفاقن به یه دردی می خورن. بارون هنوز برام دس نخورده مونده، هنوز با هیچ کس خاطره یی براش نساختم. آره خب شاید دلمو دارم خوش می کنم. شاید اگه بارون رو تو رشته کوه های آلپ دیده بودم به این مزخرفاتی که الان بافتم می خندیدم. شالاپ شولوپ توی چاله ها! هاه. اما فعلا آلپ جایی ست مثل بهشت برای ما. رسیدن بهش با چیزی در حد مرگ و شروع زندگی دوباره توامه. اینجا بارون که میاد مردم مهربون میشن و بیشتر از قبل زمینو نیگا می کنن. ما هم چهار زانو می شینیم رو گلیم نه چندان فراخ مون و به خوشبختی های کوچک مون دل خوش می کنیم. به بوی خاکی که می خوره تو صورتمون یا تماشای رقص پرده (هر پرده ای) روی پنجره (هر پنجره ای).

 

 

 

 

 

شاید تنها چیزی که نصیبت کند یک حس شاعرانه باشد از پی بردن به حقیقتی ساده.

اینکه بدانی همه چیز با یک کلمه شروع می شود و با ساعت ها نوشتن و حرف زدن و دلیل آوردن و روزها و روزها فکر کردن و کلنجار رفتن و راه رفتن و آب رفتن تمام می شود.

امروز آرام در گوش کودک شیرین عقل درونم گفتم ابدیت THE END آخر فیلم که بیشتر شود سکانس پایانی هم خواه ناخواه طولانی تر می شود.

 

 

 

 

 

 

 



 

 

میدانی چه وقتی است که می فهمی یک زندانی واقعی شده ای؟

وقتی که یکهو به خودت بیایی و بیینی دقایقی که دستت را زیر چانه ات می گذاشتی و بی خیال، خیال پردازی می کردی را ازت دزدیده اند. نقطه ای که توسطش از دیگران متمایز می شدی، بزرگترین اسلحه ات، بالش شبهای کودکی ات را دزدیده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

همه زندگی ام به پای دل پاک تر از هوای تو

اگر یک دلیل برای خوشبخت شدن داشته باشم دیدن شادی ات از خوشبخت دیدن ام است. تا تو باشی همیشه کسی را دارم که دوستت دارم هایم را بر سرش خراب کنم. سر و صورتش را غرق بوسه کنم. مادرکم، دردانه ی من باش، همیشه، یا لا اقل تا وقتی که من خوشبخت شوم. تا شاد شوی. قربان چشمهایت ، دستهایت، دانه دانه تار موهایت ، تو الان خوابیده ای و نمی دانی چه هولی به دل من افتاده ، چه ترسی ، از روزی که خدای ناکرده ( خودش می داند چقدر ازش خواسته ام هر کاری می کند این یکی را عقب بیندازد، خیلی عقب) من خنده ی چشمانت را ندیده رفته باشی. تصورش کشنده است. انگار چنگکی به دل آدم بزنند و بخواهند به زور از جا بیرون بیاورند. حتی نمی توانم شروع کنم به نوشتن چیزهایی که از ذهنم عبور می کند. نه.

 

 

 

 

 

 

وقتی حواست نیست، زیباترینی

وقتی حواست هست، فقط زیبایی

حالا حواست هست؟..

شبهای روشن

 

*اگر بگویم دلم ازین رقم حرفها می خواهد، چیزی را که زیر سوال نبرده ام ها؟

 

 

 

 

 

آدم حتمن نباید شِرک باشه تا وقتی که سرشو می ندازه پایین و میگه:

They judge me before even they get to know me ،باهاش همدردی کنه.

 

 

 

 

 

 

گفت بیا بکاریم اش، دانه ای در دستش بود. دستش را گرفتم و به باغ رفتیم. دانه را کاشتیم. اوقات خوشی بود. زمان گذشت و دانه مان جوانه زد. من با رویاهای درختی ام خوش بودم که گفت جوانه نباید رشد کند، مبادا درخت که شد به ضرب صائقه آتش بگیرد. شبانه نهال مان را آتش زدم و به خانه برگشتم، با سری که هنوز از رویا سبز بود.

 

 

 

 

"I don't want realism. I want magic! Yes, yes, magic. I try to give that to people. I do misrepresent things. I don't tell truths. I tell what ought to be truth."

Tenessee Williams, "A Street Car Named Desire"