تبليغاتX
Air
 

 

 

دیشب

اشک هایم را پاک کردم. خودم را بغل کردم، دستم را بردم لای موهایم و نوازششان کردم. گفتم که قوی باشم، که درست می شود، به خودم گفتم. یاد تند و تند کبریت کشیدن آن دخترک معروف افتاده بودم که دوباره اشکهایم سرازیر شد و خودم هم سرازیر شدم طرف جعبه دستمال کاغذی. گفتم که قوی باشم، که درست می شود. و هر بار که فکر می کردم در آستانه ی دیوانه شدنم، به خودم چشم غرّه می رفتم.






آدما حالشون که خوبه تصمیمای بهتری می گیرن.
خیلی وقتا بهتره به جای خوروندن عقاید، حال همو خوب کنیم.
آدما حالشون که خوب باشه آدم تر میشن.




 

 

 

 

می خواهم اعترافی بکنم. یکی از بزرگترین اشتباهات من در زندگی این بود که فکر می کردم هر آدمی که تیزبین و تیزهوش است اساساً آدم خوبی است. حالا، هرچند دیر، به این نتیجه رسیده ام که تصور احمقانه ای است. راستش فکر می کردم آدمی که به خاطر زیاد خواندن یا زیاد دیدن آنقدر می فهمد که برای توضیح خیلی از مسائل به او نیاز به تلاش چندانی نباشد، همان کسی است که می توانی در کنارش خودت را از هر قید و بند و دگر اندیشی و .. رها کنی و با خیال راحت خودت باشی. همین شد که علی رغم جذابیتی که این دسته از آدم ها برایم داشتند هیچ وقت تنوانستم حتی با یک کدامشان رابطه ی کمی عمیق تر از سطحی ایجاد کنم چون وقتی پی به چیزهایی که همیشه در بک گراند فکرشان دارند می بردم حتی حرف زدن برایم مشکل میشد.

این را هم می دانم که همه ی آدمها ذاتن خوب اند و blah blah blah ... ولی یک سری هستند که واقعن خوبند، می دانی؟ این خوب ها لزومن آنطور که پیغمبرها را توصیف می کنند پاک و مبری از هر گونه خطا نیستند، کاستی های خودشان را دارند اما دلت را گرم می کنند وقتی بهشان فکر می کنی، یک جورهایی خیالت راحت است که فی الواقع قصد آزار رساندن به کسی را ندارند حتی اگر به نفع خودشان باشد و اگر کوتاهی یی ازشان سر می زند همه از سر ناآگاهی است نه چیز بیشتر. حتمن دیده ای شان. دور و بر خودم را که نگاه می کنم اکثرن آدم های ساده ای را شامل می شوند که بدبختانه (یا خوشبختانه شاید) زندگی هم بهشان سخت گرفته است. منظورم فقط آدم های بی شیله پیله نیست، اینهایی که می گویم بیشتر از بی شیله پیله گی خصوصیت شان این است که قدر می شناسند. قدر تو یا هر چیز کوچک دیگری که دارند را.

شاید همه اینها را گفتم که بیزاری ام را از سیاست بیرون ریخته باشم مخصوصن وقتی درون روابط انسانی معمولی رخنه می کند. اصلن شاید همه ی این حرف ها مال یک آدم کوته بین ِ ساده لوح باشد. شما جدی نگیرید.

 

 








نه اینکه قاطی نگام دلسوزی نباشه، هست اعتراف می کنم، فقط نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و از خودم نپرسم که چقدر احتمال میره این بچه ای که داره الان فال می فروشه بزرگ که شد واسه خودش کسی بشه و بعد که یه روزی خواستن بیوگرافی شو چاپ کنن بگن این آدم تو خیابونا فال می فروخته ولی به اینجا رسیده. حالا معروفم که نشه، تصور اینکه یه روز برسه که بچه های ترگل و ورگلش دورش جمع شده باشن اون بخواد محض نصیحت کردن خاطره ها شو تعریف کنه هم یه جورایی غیر واقعی میاد. این جوری میشه که دلم می گیره، اخم می کنمُ سرمو می کنم تو کتابُ دور لغتایی که حفظ نشده مو برای بار هزارم خط می کشم.














اگه پرواز بلد نیستی، زرافه باش.

.

الانم باز مث خیلی وقتای دیگه دلم می خواست رابینسون کروزوئه بودم.
بعد اگه رابینسون کروزوئه بودم همون جوری می موندم،
دس نخورده، که هر وخ دلش می خواس جیغ می کشید.










همچنان عادت می کنیم

- برق ما ساعت چار میره (هار هار هار)
- اِ اِ برق ما هر شب ساعت ده میره مال احمد اینام همین طور (هار هار هار هار.. )

دیگه برا خودمم جالب شده ببینم کِی بالاخره از رو میریم.