تبليغاتX
Air
 

 

 

«وبلاگ عزیزم» اصطلاحیه که برای اغلب وبلاگنویسا قابل درکه. جای بی نظیریه برای آدمای درونگرا، کم حرف و خجالتی یی مثل من. تقریبا بهترین و شاید تاثیرگذارترین دوستامو از همین جا کشف کردم. تقریبا هم تمام عصبانیت ها و نارضایتی هام از محیط بیرونو اینجا خالی کردم. اینجا هم بود که نسبت به خودم احساس خوبی پیدا کردم. خیلی بهش مدیونم. توام اگه بلاگر باشی می دونی که نمیشه ازش دل کند. یه جورایی بهش معتاد میشی. تو این پنج سال حدودپنج تا وبلاگ باز کردم و بستم اما با این یکی قرار نیست اینکارو بکنم. فقط برای یه مدت تنهاش می ذارم. شاید سرمو با طراحی گرم کنم، و یه جور دیگه این مالیخولیای سردرگمُ آروم کنم.

تا بعد.

 

 

 

 

به چشم اغلب آدم ها که نگاه کنی

زیبایشان می یابی.

تقصیر تو نبود

که عادت نداشتی به چشم آدمها نگاه کنی.

یاد گرفته ام برای خودم قاعده و قانون بسازم

تا کمتر خودم را زیر و رو کنم.

همه چیز، تقریبا، همان طوری ست که باید باشد.

اگر هم نیست، همان طوری نیست که نباید باشد.

این تقریبا که می گویم نشانه تسلیم محض نشدنم است.

اگرنه همه چیز برایم

مثل تیزی این آفتابی که بر فرق سر می تابد، قابل پذیرش است،

بازهم تقریبا.

گواهی اش آنکه

دو سال تمام است که خرید عینک آفتابی را به تعویق می اندازم.

بیست و پنج سال و اندی ست که به دنبال عشق این در و آن در می زنم.

قابل پذیرش است.

دیدن پیرمردی که کنار خیابان آرام آرام جان می دهد هم همانقدر قابل پذیرش است

که دیدن جفت های کوتاه و بلند، چاق و لاغر، زشت و زیبا،

و البته، همیشه بازو در و بازو و در هم گره خورده.

اعتراف دلچسبی نیست اگر بگویم

روحیه ی مبارزه در من خشکیده.

اما آخر کمی انصاف به خرج بدهیم

آخرین باری که جنگجویی هم لباس خودت دیدی کِی بود؟

اینها را می گویم برای خودم که بدانم

با وجود این همه چیزهای پذیرفتنی،

رانده شدن از جلوی درهایی که در طول روز، هفته، ماه، سال

با صدای مهیبی به رویم بسته می شوند

نباید واقعیتی غیر قابل هضم باشد.

یک چیزی اما هنوز برایم مانده

چیزی که شاید به راحتی قابل توصیف نباشد،

اما وقتی به آن فکر می کنم تصاویر سریع و روشنی در ذهنم عبور می کنند.

تصویر دختر بچه ای که سر کلاس، معلم، نقاشی اش را بالا گرفته تا به همه نشان دهد.

چیزهایی این چنینی

که شاید در نگاه دیگران کوچک به نظر بیایند سرپا نگهم داشته اند.

همین ها هر بار هلم می دهند

به سمت دری دیگر،

و همین ها هم گوشهایم را عادت داده اند

به صدای مهیب بسته شدنشان.

 

 

 

 

 

بهش میگم بالا آوردن خیلی حس خوبیه، اینکه بدونی چیزی رو که هضم کردنش سخته می تونی بالا بیاری نعمت بزرگیه. می خنده. احتمالاً فکر می کنه روانم آزاده. اینجا ولی زیاد اینکارو کردم. هر کیم بخنده واقعن اهمیتی نداره. دلم شدید گرفته رفیق. از این گرفتنایی که نگران خودت میشی که نکنه افسرده یی چیزی شده باشی. می پرسه خوبی، میگم آره. وقتی ازون ور دنیا زنگ می زنه با گوشی ِ یکی دیگه چی می تونم بگم. غیر از اینم بود همینو می گفتم. آخه این چه سوالیه، تو که دو هفته س منو ندیده ی.   همه هم که یهو با هم ناپدید میشن. حتی یکی پیدا نمیشه بیاد بخوابونه زیر گوشِت. دو تا از بهرتین دوستام دارن بدجوری ازم دور میشن. کلافه ام. توئه لعنتی ام که نیستی. همین نبودنات زنگ خطره برا من که حواسم باشه به چیزی دلبسته نشم. می دونم که می دونی. دل احمق من اما می خواد بسته شه. بسّشه دیگه. بدم میاد از زنگ خطر. بدم میاد ازینکه یه عده فکر کنن می تونن واسه یه عده دیگه زنگ خطر بسازن. بدم میاد که انقد آدمای روراست کمن.

امروز تنها کاری که کردم این بود که بین هر یه ساعتی دراز کشیدن بیام پشت مانیتور یه چرخی بزنم و دوباره ولو شم رو تخت. به هیچیم فکر نکنم مگه اینکه الان که دراز شکیده م چقدر همه دارن از وقتشون استفاده ی بهینه می کنن و همه چیو زهرمار خودم کنم.

تنها اتفاق خاص این چند روزه این بود که دو بار خون دماغ شدم و اعتراف می کنم کودک دو روزه ی درونم دلش می خواست این خون دماغ به ماجرایی جدی ختم شه! بعد هیچکیم نفهمه و من بالاخره دلیلی پیدا کنم برای خوشگذرونی، چون آینده خلاصه میشد تو چند ماه و فکر کردن بهش لذت بخش ترین کار دنیا بود.

 

*دلم نمی خواد کسایی که رابطه م باهاشون قطع شده اینجا رو بخونن. بلاگفا سوسل بازیای بلاگ اسپاتو نداره، پس لطفا خودتون دیگه  اینجا رو باز نکنید. نه که اینجا تحفه ای باشه، (نذارید مجبور شم بیشتر به خودم برینم)، فقط اینطوری راحت ترم. پیشاپیش ممنون از درک کردنتون.

 

 

 

 

روی این کره ی خاکی، زمین هایی هست که هیچ جایی برای فرود آمدن تو ندارند. برای قرار گرفتنت، آرام شدنت، شده برای چند لحظه. خوب گوش کن دخترکم، این شاید سنگین ترین حقیقتی باشد که در طول زندگی آبی ات مجبور به درک آن می شوی. مبادا این زمین ها را دور از دسترس بپنداری، مبادا حسرت بخوری عزیزکم. در سبزی خیره کننده شان غرق شو و ازشان بگذر. فقط اینطور فرض کن که برای تو آراسته نشده اند. به بال کشیدنت ادامه بده، هیچ کس تا به حال همه ی دنیا را ندیده است.

 

 

 

 

 

سر پیچ دستمو گرفتم به صندلی جلویی که روی پیرمرد کناری خم نشده باشم. پیرمرد که نیمشد گفت، تیپ این آدمای چهل پنجاه ساله ی روشنفکرنمایی رو داشت که بهشون میاد نویسنده ای چیزی باشن. ازونایی که حس می کنی جوونیاشون حتماً فعالیت سیاسی کرده ن! شاید خیالاتی شده بودم اما فکر کردم داره دستامو چک می کنه. اما اینو مطمئنم که راجع به نگاه های براندازکننده ی بعدش خیالاتی در کار نبود. نمی دونم خودشیفتگی آنی بود یا خوشبینی احمقانه، اما باعث شد دلم بخواد فکر کنم دارم منبع الهام یه ذهن خلاق میشم! یه وقتایی لازمه آدم تو زندگیش به خودش بباله، هر چقدرم از روی خواب و خیال بچه گانه باشه. با خودم می گفتم  احساس غرور کردن چیز بدی نیست، مخصوصا برای آدمایی که بیشتر عمرشون صرف توبیخ خودشون کرده ن. پسر می پرسه داری به چی لبخند می زنی، خودمو براش لوس می کنم و دستشو محکم تر می گیرم. احساس زن بودن می کنم.

 

 

 

 

 

چیدنی ها کم نیست

من و تو کم چیدیم.

وقت گل دادن عشق

روی دار قالی

بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.

 

 

 

 

یک چیزی هست که حتماً تو هم می دانی. امکان ندارد مزه ی عشق را چشیده باشی و دلت نخواهد دوباره امتحانش کنی. انکار این حرف گواهی ساده ای است بر اینکه تا به حال عاشق نشده ای.

من می خواستم همین جا از تمام کسانی که مرا به این ورطه نابودی کشانده اند قدردانی کنم. حتی کسانی که مرا پس از مدتی از این ورطه ی خوشایند بیرون انداخته اند. راستش فرق نمی کند چه مدت در آن غوطه ور باشی، بالاخره پوست می اندازی. حتی وقتی به بیرون پرت شوی، شاید حواست نباشد، ولی اگر دقت کنی می بینی سینه خیز هم شده به سمتش می روی.

 

*این طوری هم نگاه نکن، عشق اصلن کلمه ی جوادی نیست. بالاخره یک روز یکی درست و حسابی ترتیب دهان این خواننده های لس آنجلسی را می دهد، آمین.

 

 

 

 

و خداوند به انسان خیال را داد، تا بی بال پرواز کند، در زمان و مکان هایی که نمی تواند.

آگاهی را داد، که بداند گاهی واقعیت حتی خیال انگیزتر است و دست از تجربه کردن برندارد.

و شکنجه ی ابدی از همان زمان آغاز شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

یادم باشه دفه ی بعد به نفر بعدی بگم بهم قول بده که نمی ذاره هیچ وقت احساس تنهایی کنم. و اگه یه روز زیر قولش زد، یادم باشه از خدا بخوام این قدرتو بهم  بده که بتونم دندوناشو تو دهنش خورد کنم.

 

 

 

 

 

خیلی شبیهش بود. فقط لهجه کرمانی را باید جایگزین لهجه شمالی اش می کردی. مادربزرگ من را هم مثل مال توی فیلم، آن اواخر باید به زور حمام می بردی. حافظه اش هم حسابی دستکاری شده بود. گاهی همه را با هم فراموش می کرد، آنهایی را که بیشتر دوست داشت کمتر. مانی را کمتر از من فراموش می کرد. پسر بود خب، کوچکترین نوه اش هم بود. در خانه قبلی که بودیم یک اتاق داشت برای خودش. میانه اش با پدر زیاد خوب نبود. مادربزرگ هم آدم ایده آلی نبود. اما حتما من هم وقتی بچه بودم سرم را روی پای مادربزرگ می گذاشتم، او دستش را لای موهایم می کرد و برایم شعر می خواند. من هم مثل بقیه بچه ها این فرصت را داشتم که برای چند دقیقه دردانه اش شوم، قربان صدقه ام برود و دوباره فرمانروای دنیای کوچکم شوم.

اتاقش شیرین ترین بوی دنیا را داشت. احتمالا به خاطر سماور و چای همیشه حاضرش بود. یادآوری آن اتاق کوچک با همه چیزهای حقیرانه و مرتب و تا شده ی درونش گلوی آدم را فشار می دهد.

هجده سالم بود که مرد. نه شوکه شدم، نه غمگین. یک ماه آخر همه می دانستیم که به زودی می رود. یک هفته آخر فقط منتظر بودیم. من فقط نمی خواستم آدمی که در زندگیش اینهمه سختی کشیده اینطوری بمیرد. چند روز قبل از فوتش با مادر بالای بسترش رفتیم. دردناک ترین صحنه ی زندگیم را همان روز دیدم. نمی خواهم تشریحش کنم. فکر کنم یکبار قبلا کرده ام. لزومی هم ندارد. می دانی که آدم دلش می خواهد این جور حرفها را بالاخره به یکی بزند اما آدمش سخت گیر می آید. بعدش هم اینطوری نه انتظار همدردی داری نه کسی اشکهایت را می بیند.