
نُت گمشده*
نتی را که سالها گمشده بود
در زمزمه پیانو پیر
پیدا کرد.
دختر بلند شد
و دامنش
در رقصی قدیمی جان گرفت.
دختری هفتاد ساله
دامنی هفت ساله
و دلی
که تازه داشت به دنیا می آمد.
این یکی از چیزایی بود که دلم می خواست تو این مدت دوری احمقانه باهات تقسیم کنم. یه کوچیکش. خوشحالم.
هوا هم اصلن گرم نیست چون دارم پرواز می کنم.
*گروس عبدالملکیان
خودتو آدم بالغی حساب نکن اگه تا حالا سر هیچ کاری نرفته ی. حتی اگه با خرج مامان باباتم به جایی رسیده ی که نباید می رسیدی، و فکر می کنی با دستور دادن به این و اون واسه خودت کسی شده ی حق نداری خودتو آدم بزرگی حساب کنی. چون نه معنی حرف شنیدنُ می فهمی نه واسه شندرغاز آخر ماه جون کندن، اونم وقتی می دونی قابلیت بیشتر از اینا رو داشته باشی. نمی فهمی وقتی وسط روز برمیگردی خونه و می دونی از فردا لازم نیست صبح زود از خواب پاشی، واسه همون شندرغاز لعنتی، یعنی چی،در حالیکه تقصیری هم نداری، فقط کار مثل یه مشت آب که تو کاسه ریخته باشن تموم شده.
تقصیر هیچ کس هم شاید نباشه اما حداقل کاری که میشه کرد درک کردنه و امروز من ایمان آوردم به اینکه حالا که این چرخ لعنتی داره اشتباه می چرخه مهم ترین چیز دنیا حتی دوست داشتن نیست، احترام گذاشتنه. زدن این حرفا هم هیچ فایده یی نداره وقتی نمی فهمی، بچه جون. یه چیزایی هست که تو هیچ مدرسه ای به آدم یاد نمیدن.
- Metamorphosis two فیلیپ گلاس، اینه چیزی که یه هفته س دارم گوش میدم. باز دارم مریض میشم. عین یه بچه ی کتک خورده. که از بس با سر و صورت خونی اومده خونه باباش تو کوچه رفتنو براش غدقن کرده. فرق بچه ی کتک خورده با سگ کتک خورده اینه که به سگ یه کم غذا بدی دُمشو برات تکون میده، اما بچه قضیه ش فرق می کنه. اگه بهش محبت نکنی، عقده ای میشه. لج می کنه. می زنه همه چیو به هم می ریزه. اگه می خوای خنده ی واقعیشو ببینی سعی نکن با مزخرفاتی مثل اسباب بازی سرشو گرم کنی. عوضش اگه همه ی بوسه ها و بغل کردنات بی دریغ باشه، می بینی که بچه داره دلشو برات تکون میده. بچه زود عاشق میشه.
حالا که آدمها برای بستن بند کفششان هم خم نمی شوند،
بگو قصد پُر کردن چه چیزی را داری؟
تنهایی من گشاد شده عزیزم.
..که هر شب مجبور نباشیم برای گرم شدن تنهایی زیر پتو مچاله شویم.
می بینی، تهِ تهش آرزوی همه یک چیز است.
مستندترین مستند را هر روز از درون قاب پنجره اتومبیل ها می بینم. قشنگی اش اینجاست که کارگردانی ندارد و با هر جور آهنگی هم مطابقت می کند. تکرار می شود و هر بار متفاوت است.
«مرا می بوسی، که بروی
خداحافظی می کنی، که تکان نخورم
روی موهای من دراز می کشی
و در رازآمیزیِ موهایم
به راه می افتی
و ناپدید می شوی.
تازه «می خواهیم ببوسم» هایم در بدرقه پدیدار شده بود
که رفته بودی..
ولی سوال من
از تو نپرسید: کجا می روی؟
صبح که شد
موهایم را که شانه کردم
از دانه های شانه لیز می خوری
توی دامن من، مثل برق.
دراز می کشم با خیال راحت
و به شب های بعد فکر می کنم
که دیگر کجای من می روی؟»
مریم مسیح
وقتی نتوانی آنهایی را که تو را نمی فهمند دوست داشته باشی یعنی هنوز بزرگ نشده ای. و بچه بودن اصلن چیز بدی نیست اگر تو و بقیه بدانید که هنوز نیازمند مراقبتی.
.
آدم همیشه وقتی از همه جا یا همه کس نا امید می شود به نتایج امید بخش بزرگی دست می یابد. هه.

Mike Wazovsky: You know, I am so romantic, sometimes I think I should just marry myself.
Mike Wazovsky: Good morning, Roz, my succulent little garden snail. And who will we be scaring today?
:D khodaas in Mike!
یک جای قلب آدم بدجور می گیرد وقتی بفهمی برای بعضی آن قدرها محترم نبوده ای. وقتی خودشان را به زحمت نیندازند یعنی برایشان آن قدرها محترم نبوده ای. نه حتی آن قدر که به خود زحمت رودربایستی بدهند. بدجور می گیرد. انگار که بدون «اِهِم» گفتنی شلوارشان را بکشند پایین و کون لخت شان را به نمایش بگذارند.
شاید نباید فکر کنم که اگر فلان کسک بودم هم همین رفتار شاملم میشد یا نه. ولی چرا نباید فکر کنم. منصفانه نیست که چون عشوه در کارم نیست و نیشم تا بناگوش باز است و مثل شما سیاستمدارانه عاقل به نظر نمی رسم، بتوانید بی مهابا چهره ی بی احساس تان را نشانم دهید.
سرم را پایین آوردم که بی ادعایی ام ثابت شود، بارم کردید. به خدا قسم که از این به بعد سرم را بالا می گیرم. منتظر هیچ کس هم نمی مانم. یکهو به خودتان می آیید می بینید سایه ام هم اطرافتان نیست! این طوری لااقل به خودم و آن چیزهای اندکی که باقی مانده شک نمی کنم.