تبليغاتX
Air

 

 

 

هنوز که هنوزه، وقتی از عالم و آدم فراری میشم، همون مریم 7،6 ساله ای میشم که وقتی از عالم و آدم فراری میشد می پرید رو اسباب بازیاش و تا وقتی کسی صداش نمی زد از شهر بازیش بیرون نمی اومد. اسباب بازیام یه مشت موجود ریز پلاستیکی و پارچه ای بودن که مردم شهر ساختگی مو تشکیل می دادن. با عروسکای بزرگ میونه ای نداشتم شاید چون تو شهر 30 در 40 سانتی م جا نمی شدن، مگه وقتی به یکی احتیاج داشتم که نقش غولو بازی کنه. لعنت به این کارتونای ژاپنی. محبوب ترینشون یه سری حیوون پلاستیکی بودن و مزیت شون این بود که کوچیک بودن و میشد با خودم ببرمشون حموم، یا تو باغچه چالشون کنم. خوشگل ترینشون یه بچه گوزن صورتی بود که یه روز گذاشتم رو بخاری آب شه، فقط برا اینکه ببینم چطوری آب میشه.

تقریبا همیشه تنها بازی می کردم. تو مهدکودک هم تنها بودم. مانی هیچ وقت از بازیای من خوشش نمی اومد. همیشه باید به زور می شوندمش که نوار بزبز قندیو بذاریم و پانتو میم شو اجرا کنیم. تنها همبازی بچگی م علیرضا، پسر ِ خاله بود. چند ماهی ازم بزرگتر بود. فکر کنم اون موقع عاشق هم شده بودیم. تقریبا آخر هر هفته می رفتیم خونه خاله اینا. دست پختش معرکه بود. علیرضا هم یه عالمه ازین اسباب بازیای ریزه میزه داشت. جشن می گرفتیم. وقتی رفتن ساری تا مدت ها برا هم نامه می نوشتیم. تا وقتی اوضاع بین الفامیلی شکرآب  شد و نامه نوشتن ممنوع. چند سال پیش خبر قبولی کنکورش اومد و چند ماه پیش خبر ازدواجش.

خودمو نگاه می کنم می بینم همچنان کمین کرده م لحظه ای برسه که بتونم بپرم رو اسباب بازیام، که کوچکترین شباهتی به همتاهای سابقشون ندارن اما هنوزم می تونن برام دنیای قلابی مو بسازن. هرچند که که دیگه نه میشه از کوه رخت خواب پرت شون کرد پائین نه تو دریای 20 سانتی باغچه غرق.

 

 

 

 

من بی نظیرم.

می توانم ساعتها وانمود کنم در گوشه ای کز کرده ام

و هیچ وقت هیچ کس نفهمد که دارم با تنهایی ام عشق بازی می کنم.

 

 

 

 

خسته شدم بس که کسی را که دوست داشتم دوستم نداشت و کسی که دوستم داشت را دوست نداشتم رفیق. هیچ وقت طرفدار الاکلنگ نبودم. عاشق تاب ام. مخصوصا که دو نفره باشد.

.

آخرش من تسلیم می شوم، می دانم. تن و دل را با هم می بخشم. رویم را هم می کنم آن طرف دیگر. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

مرضیه می گفت«جداً ماها چی کشیده یم» منظورش از ما ها، من و خودش و چند نفر دیگر بود که مشابهاً به گ. رفته بودیم. من در دلم گفتم «من چی کشیدم عزیزم». خوب که فکرش را می کنم می بینم لذتی نبردیم. بچگی نکردیم. حتی از سر جوانی سر به سر کسی هم نگذاشتیم. جدی خودمان را به آب زدیم و جدی تر آب در آمدیم، بی نتیجه.

امروز عمیقاً دلم می خواست دوباره بیست ساله بودم، حتی کمتر، شانزده، هفده ساله. شاید الان عقده آب بازی به دلم نمانده بود.