تبليغاتX
Air
 

«.. مهری خانومم نه که اومده بود در خونه مون دیده بودن دختر خوبیه دوستام، فکر کردن من راستی راستی می خوام با شما عروسی کنم. من از الان بگم من نمی خوام عروسی بکنما، بعد پس فردا نگین نگفتی. من می خوام برم خارج. عروسی چیه؟ هی کتک، فحش، بدبختی. می زنین پرده گوش آدمو پاره می کنین بعدم فحش میدین زنیکه ی خر ِ کر! بعدم میرین یه زن دیگه می گیرین که پرده گوشش خوب بشنوه. هی می پرسین پدر و مادر من کجان. خب خونواده شما کجان؟ شما ول بگردین خوبه من ول بگردم بده. من فوضولی دوس ندارم. شما یه شلوار دادین. اگرم فکر می کنین می خواینش، دسشویی اگه باشه یه شلوار بدین من اینو در میارم بهتون میدم، اگرم فکر می کنین دست دوم شده شمام یه شلوار دست دوم بدین من پام کنم. والا!»

 

بوتیک

 

 

هیچ وقت نفهمیدم تاپ بافتنی مو کی می تونم بپوشم.

 

 

 

سر کار یکی از آقایونو می بینم که پشت میزش نشسته و داره با دماغش کلنجار میره. تو خیابون یه آقای کیف سامسونت به دستو می بینم که انگشت شست و سبابه شو می ذاره دو طرف بینی ش و توش فین می کنه بعدم دستشو تو هوا می تکونه. تو ماشین، پشت چراغ قرمز راننده کناری رو می بینم که دستش میره سمت دماغش و بعد از چند ثانیه داره چیزیو بین انگشتاش می ماله. می رسم خونه، لباسامو می کَنم! دوش می گیرم.

 

 

 

از همیشه ساکت ترم این روزا. خیلی فکر می کنم و لزوما هم به نتیجه خاصی نمی رسم. تو راه به این فکر می کردم پوستر جشنواره فجر که هر سال به پوستر جشنواره تذهیب و مینیاتور نزدیک تر میشد امسال دیگه به اوج خودش رسیده. دلم می خواد تمام راهو پیاده برم بس که شیشه ها رو بالا می کشن و حالم از بوی هزار جور نفس قاطی شده به هم می خوره. تو کافه ها غدقنه پس مجبوری بری کوچه ای جایی عین بدبختا سیگار بکشی و نگاه سنگین مردم متشخص، متدین و متمدن رو روی خودت تحمل کنی. می رسم، با 45 دقیقه تاخیر. الانم نیم ساعته که معطل نگهم داشته ن. اصلا شاید این کاره رو نگیرم. مهم نیست. شاید اینجا بشه یه جایی برا سیگار کشیدن پیدا کرد. سوراخ سنبه که زیاد داره. همین الان یه آقایی از یه جایی که تا الان فکر می کردم پنجره س اومد تو. از یه طرف صدای Anathema میاد از یه طرف شجریان. دیگه نیگا نمی کنم ببینم کسی لبخندزنان به طرفم میاد یا نه، همین جوری سرمو بکنم تو سررسید مزخرف بنویسم بهتره. پسراشم که خدا رو شکر خوش تیپن اکثرن.

به این ترتیب معلوم میشه که کارفرمای من 20 سالشه و 2 سالم کانادا بوده و فامیل کارگردانه و هی با هم انگلیسی حرف می زدن. من با لبخندای فشرده جلوی خنده مو می گرفتم. نمی دونم چرا هر وقت دو نفر جلوم انگلیسی حرف می زنن خنده م می گیره، حالا از خدامه یکی باشه باهاش این مدلی حرف بزنما.

به تو هم فکر می کنم. می دونی کلا چند وقته جداً حالم خوبه گوش شیطون کر. مطمئنم بخش زیادی شو مدیون توام که راحت نمیشه بدی توی تو پیدا کرد. دارم کم کم درد و مرضامو فراموش می کنم و همون بهتر که تو از همه شون بی خبر باشی. برا همینم هس که نک و ناله هام اینجا کم شده. تو خیابون که راه میرم لبخند می زنم. احساس می کنم فضای اطرافم روشن شده! خیلی وقتا به جرز دیوارم می خندم. تو خونه هم همه ش می خندم. چیزای بی اهمیت دیگه واقعا به نظرم بی اهمیته. به اونا هم می خندم. بودن با تو شاید ته نداشته باشه اما حتما وسط داره و من دارم ازش لذت می برم. شایدم من زیادی خوش بین شده م اما در هر حال اینی که هس خیلی خوبه و من احساس می کنم دوباره دارم به یه آدم نرمال نزدیک میشم. می خوام نگهش دارم.

 

 

 

 

 

می خوام حروم کنم.

اصن به این قصد که می خوام حروم کنم می خوام حروم کنم.

 

 

 

 

PERSEPOLIS

چون به من بی نهایت چسبید نمیگم شاهکار بود یا چی. فقط می خوام از مرجان تشکر کنم. آره خب حرف دلمو زد، ثانیه به ثانیه ش، برا همین نمیگم شاهکار بود یا چی! اصلنم الان نمی تونم بگم چه حس معرکه ایه وقتی می بینی یکی کاریو می کنه که تو آرزوت بوده، بعد تو شروع می کنی به تکمیل کردن آرزوئه تو ذهنت. می دونم هم که الان بلافاصله بعد از دیدنش نباید چیزی بگم ولی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. می دونم خیلی خیلی بهتر و بیشتر باید ازش گفت ولی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم! همین. می خواستم تشکر کنم.

(خیلی خوبم!)

 

 

البته که بستگی زیادی به آدمش دارد. صحبت بر سر محبت است. به بعضی ها لااقل روزی یک بار باید تزریق شود تا اثرش باقی بماند، در مورد بعضی دیگر هم می شود ماه ها فاصله بین دو تزریق شان بیفتد و همچنان اثر خود را در آنها حفظ کند. حالا اگر بر فرض مثال به دسته دوم روزی یک بار تزریق شود حساسیتی حاد پدید می آید که علما به آن می گویند دوست داشتن. حساسیت که ادامه پیدا کند می شود عشق. خواستم بگویم دستتان را خوانده ام. می روید و هر وقت تشخیص می دهید سرنگ به دست از در وارد می شوید. گمان به طبیب بودن خود برده اید. اما کار ما دیگر از این حرف ها گذشته جان دلم. ما چشممان را بسته ایم، شما که دهان بازمان را می بینید. نمی بینید؟

 

 

اینجا

در زمین بازی

زمستان آمده.

نه کسی می آید

نه کسی می رود.

توپ چهل تکه در دستم یخ زده.

یک عمر است منتظر آن لحظه ام

که با هم قد خودم بازی کنم.

نه کوتاهتر.

نه بلندتر.

 

 

خیابان را دوست دارم

همه جور آهنگی در دلش دارد.

 

 

Among the afflictions,
With which I've been marked,
None so pretentious, no,
And none quite so dark.
I get the feeling you're bored with me,
Not through habit or frequency,
Did you mother have you easily?
And if there's some place else that you would rather be;
Then go,
Then go,
Then go,
Then go.

Among the intentions,
Which have been sought,
Numbered and labelled,
But none of them bought.
I get the feeling you're testing me,
You're saturated in urgency,
And you stick your probe in further,
But you're still not pleased,
And if there's someplace else that you would rather be;
Then go,
Then go,
Then go,
Then go.

Then go,
Then go.

Then go, go

I would have lied for you,
I would have cried for you,
I crossed the line for you,
I would have died for you.

Then go/ Damien rice

 

مثل خاطره ای

هر چه دورتر می شوی

دوست داشتنی تر به چشم می آیی.

 

 

«.. هیچی

تا بالاخره

فیل بدبخت

یه چیز دیگه شد.

یه چیز تازه

یه حیوون عجیب

که رو کله ش دو تا شاخ سبز شده بود

دیگه از خرطوم و عاجش اثری باقی نبود

شده بود مثل گاو

اما راستش چی بگم

گاو ِ گاوم که نبود

یه چیزی بود هش الهفت

یه چیز بی سر و ته

خلاصه هر چی که بود

دیگه فیل نبود...»

 

 

 

نه زنگی به صدا در می آید

نه چراغی چشمک می زند

امروز به ذهن هیچ کس خطور نکردم.