
اگه قراره دیوونه بشی بهتره بهش اهمیت ندی، چون فکر کنم این کاریه که همه دیوونه ها می کنن. می خوام بگم، لطفا از من بدت نیاد. هر چی هست بذار به حساب عاقل نبودنم. خب هر کی یه جوریه دیگه. یا یه جوری هست یا یه جوری میشه، که در کل فرقیم نمی کنه. باور کن من آدم بدی نیستم چون آزارم به پشه هم نمی رسه. حالام اگه خوندن این مزخرفات اذیتت می کنه می تونی بدون اتلاف وقت بی خیال شی خودتم می دونی. می بینی؟ من نمی خوام آزارم به کسی برسه. چرا، یه بار یه گربه رو ناخواسته کشتم. دو بار. یه بارم وقتی بچه بودم انقدر با خاک انداز تو سر یه گربه زدم که مرد. نمی دونم چرا این کارو کردم. احتمالا فقط می خواستم بدونم اگه با خاک انداز تو سرش بزنم چه بلایی سرش میاد. هنوزم که یادش میفتم از خودم بدم میاد.
.
یه ساعته دارم از این فولدر یه اون یکی می پرم ولی چیزی پیدا نمی کنم برا گوش کردن. شاید چون همه شون خوبن. دلم یه مین اون موقعایی رو خواست که هنو کامپیوتر و اینا نبود، بعد ته خوشبختیت میشد وقتی که یه کلیپ نصفه نیمه از مایکل جکسون یا مدونا ته یه فیلم وی اچ اس پیدا می کردی. بعد حتا بعضی وقتا خودتم می دونستی واسه دیدن کلیپه س که داری فیلمه رو یه دور دیگه نیگا می کنی.
.
وقتی ببینی که راه به جایی نمی بری، یا گذشته رو مرور می کنی یا شروع میکنی آرزوهاتو شمردن. یکیش اینه که، الان دلم می خواست بچه داشتم. یه مردیو می گرفتم برام بچه میاوُرد بعدم ولش می کردم! بعد که بچه بزرگ میشد بهش میگفتم پدرت مرد بزرگی بود، یه روز خواست یه دختر بچه رو از غرق شدن نجات بده، ولی خودش غرق شد.
.
.
به دوستم گفتم:
توجیهات متعصبانه و عالمانه ی ما،
هم کار جدیدی نیست
و هم اینکه علاوه بر خستگی روحُ کسالت ذهن،
سرانجام مارا به نفرتی روشنفکرانه خواهد رساند
تا در خلوت به این نتیجه برسیم که:
اگر دلیل دوستی ها صرفاً دانش آدم باشد،
کتابخانه ها
شایسته ترین دوست در دوستی خواهند بود...
زیرا پای دلت را لگد نمی کنند
و قند و چائیت را هدر نمی دهند
و به موقع ساکتند
و به موقع حرف می زنند...
حسین پناهی
یک چیز کوچک. چیزی که دلت را بلرزاند.
چیزی مثل انگشت سبابه نوزادی که سعی در زنده شدن دارد و تو دوست داری فکر کنی می خواهد به تو اشاره کند.
یک چیز کوچک.. ساده.. خیلی ساده..
چه بی خیال قدم بر می دارند
عالیجنابانِ آلت به دست.
چه بی درنگ فاصله می گیرم
از این لشکر تهوع.
و خوب می دانم
چیزی که در آغوش می فشارم
تنهایی است.
دلم می خواست پسر بودم. پررو هم بودم. دلم می خواست دوباره در مدرسه بودم، سرکلاس، منتظر زنگ تفریح. دلم می خواست دوباره می توانستم مشقهایم را سمبَل کنم و آینده برایم آدم بی چهره و شیکی باشد که همیشه پرداختن به آن به تعویق می افتاد که کارهای مهم تری وجود داشت.
دلم می خواست دروغگو بودم. این طوری شاید می توانستم لااقل با دروغهایم پدر و مادر را دلخوش کنم.
دلم می خواست پسر بودم. آن وقت حتما حتی به تنهایی خودم هم می بالیدم.
دلم می خواست دوباره در مدرسه بودم و پاهایم پشت نیمکت جا نمی شد، دغدغه ام هم خودکار بی جوهر سر جلسه امتحان بود.
دلم می خواست می توانستم دستهایم را در جیب نگه دارم و نترسم از اینکه تا ابد هم آنجا بمانند.
دلم می خواست سوت بزنم.
دلم می خواست این قدر دلم نمی خواست. برای فرار کردن همیشه دستی لازم است که تو را به سویی بکشد، حقیقت ساده همین بود.

امشب هیچ خبری از هیچ کس نیست. ناخودآگاه تشویق میشم برم سراغ اون جعبه کذایی. باید اول خرت و پرتای روشو بردارم. یه میلیون پاکت خالی سیگار، کنارشون می زنم اما کفایت نمی کنه. می ریزمشون بیرون. برای بار صدم از خودم می پرسم چرا نگهشون داشته م. دفترچه مشق اول دبستان، اینه اولین چیزی که هویدا میشه. دفترچه های یادداشت از 11 سالگی تا دانشگاه، بسته های Babumon ، نامه های اکرم، نامه های راحله.. میرم پایین تر، یه مشت کاغذ آدامس لاویز از لای یه بسته عکس می ریزه پایین. کاغذ کادوی اولین و آخرین هدیه تولد مانی به من. بازم آدامس لاویز. یکی دو تا از نوشته های مریم. یادداشتی که دوم راهنمایی سر یکی از کلاسا روی یه ورق امتحانی آبی نوشتم و فکر نکنم تا آخر عمرمم جرات دوباره خوندنشو پیدا کنم. دارم دنبال تو می گردم. سر انگشتام خاکستری شده.
اگه یادت باشه همه چی از یه پاییز شروع شد. یادمه پریدم تو کلاس بهت گفتم اگه از محمد نوری نوار می خوای من یه دونه قدیمی شو دارم.
حتی تمام علایق مشترک من و اکرم به خوشه های خشم و بهروز وثوق نتونست جلوی این اتفاق برزگو بگیره. شاید چون اکرم به اندازه من و تو عاشق آواز خوندن نبود.
شکفته غنچه مهتاب
تو بهشت شالیزاران..
اکرم راضی شد که دیگه سه نفری پشت نیمکت بشینیم. همون سال دانشگاه قبول شد رفت کرمانشاه. ما موندیم. من و تو و فرهنگسرای کوفتی اشراق که فقط وقتی تو بودی میشد توش پادشاهی کرد. به خاطر تو میشد ساعت 7 صبح از خونه زد بیرون و به شوق شنیدن باران عشق از بلندگوی فرهنگسرا و قدم زدن زیر بارون تمام راهو لبخند زد. دختر من می تونم یه کتاب ازون سال پشت کنکور بنویسم!
بعدش اون شب کذایی که فهمیدم تو کاشان قبول شده ی و اومده م دم خونه تون تا بهت بگم.
گریه کردیم.
بعد بزرگ شدیم. قرار هم همین بود. من باید جای خالی تو رو پر می کردم. تلاش احمقانه ای بود. تنها فایده ش این بود که بفهمم تو مثل پدر و مادر، یه اتفاقی که فقط یه بار تو زندگی آدم میفته. من با تو جوونه زدم عزیزم. دوست داشته شدم. مریم شدم.
اولین کسی که تو بغلش گریه کردم تو بودی. اولین کسی که پیشش از ته دل خندیدم و دستمو جلوی دهنم نگرفتم.
حالا من شاید فقط یه روز فرصت جبران دارم. جبران همه نامهربونیام، بدخلقیام، دیر فهمیدنام.. الان بهت اس ام اس زدم که فردا اصرار نکنی بیام اون وسط برقصم، اما میرقصم عزیزم. شده کل اون بعد از ظهر رو شلنگ تخته بندازم میام روبروت میرقصم تا از لبخندت بفهمم تو دلت داری ریسه میری به رقصیدن مضحک من.
از بین چیزایی که از تو اون جعبه بیرون کشیدم اینو انتخاب کردم، ببین خوشت میاد؟
"تو را دوست دارم.
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم!"
مرضیه آذر/ 79
می گفت اگر لازم شود برایم خواهد مرد.
به خدا قسم که راست می گفت.
حالا او برایم مرده است.
سنگ قبرش هم همین جاست،
درست وسط چشمانم.
سر رفته حوصله م. نشسته م اینجا مردمو دید میزنم. عین آدمی که از دست و پا زدن خسته س و خودشو رو آب ولو کرده تا ابرای آسمونو دید بزنه. دلم می خواس یکی بود که چیزایی که فکر می کردمو بهش می گفتم، مثل اینکه الان یه دختر با ژاکت، روسری و کیف قرمز که رو همه ش نقش بته جقه کار شده اومد تو، یه بوم بزرگ نقاشی هم دستش بود. تو دلم میگم این دختر نقاش خوبی از آب در نمیاد. این مال قبل این بود که اون پسره بیاد نظرمو راجع به سلینجر بپرسه و من لال مونی بگیرم. نمی دونم چرا دلم برای همه اونایی که بیرونِ در، تو خیابون دارن تنها یا کنار هم راه میرن می سوزه و در عین حال هیچ حس همدردی یی نسبت بهشون احساس نمی کنم. شاید برای اینه که فکر می کنم همه شون تو اوج بدبختین و با این حال احساس پادشاهی می کنن. می دونم احتمالا فکر مزخرفیه.
دیروز م بعد یه عمر زنگ زد با هم رفتیم سینما. نگرانشم. قبلش هم آ بعد یه قرن زنگ زد. منم در حال فراموش کردن جفتشون بودم و شروع به فراموش کردنشون پروسه زجرآوری بود. اونا نمی دونن. امروز س زنگ زد. اونم داشتم کمرنگ می کردم. نمی دونم اونا تو ذهنشون با من چی کار می کردن. اما به هر حال خوشحالم. خوشحالم که پ هست. خوشحالم. من همه اونایی که دوست دارمو دوست دارم. می دونی پاک کردن آدما کار غیرممکنیه، حتی اگه از روش Eternal sunshine استفاده کنی! من احتمالا یه احمق احساساتیم، می دونم.
کافه چی داره چپ چپ نیگا می کنه. اگه تا 5 دقیقه دیگه زنگ نزنه مجبورم بزنم بیرون. بارون که نمیاد از قدرت طلبا بیشتر متنفر میشم! میگم حتما می خوان بارونم تحت سلطه خودشون در بیارن. هی، دلم شبهای روشن می خواد. به همه گفته م، می دونم.
امروز نسیم یه انگشتر معرکه بهم هدیه داد. باهات حرف می زنه انگشتره. می دونی ممکنه زمان بچه های ما همه دوباره رو بیارن سمت طلا بعد زمان نوه نتیجه هامون دوباره همه ازین چیزا خوششون بیاد، بعد مثلا نوه من اینو لای هزار جور آت و آشغال که بوی نم گرفته پیدا می کنه عاشقش میشه، پیش خودش میگه اون مامان بزرگ غرغرو با موهای کوتاش اصن بهش نمیومده این قدر با شعور باشه!
آها ت زنگ زد. می دونم چه به موقع که من خفه شم.
مرسی نسیم. دوسِت دارم.
رابطه از جنس حریر است. ارزان است.
ظریف تر است از آنچه که به نظر می آید. لکه ای اگر به رویش بیفتد باید با ظرافت تمام تابش داد تا چینهای دلفریبش لکه را در خود پنهان کنند.
لکه ها که زیاد شد می شود قاب دستمال بی هویتی که باید زور بزنی تا یادت بیاید چه ها بر سرش گذشته
که این شده..
زیبا بود
و ناکافی.
عینهو یک ردیف شیرینی خامه ای که رویش سه ردیف ژله و بادام و توت فرنگی و مغز پسته و پودر نارگیل خوابانده باشند.