
حدوداً سیزده هزارُ صدُ چهل بار
بیدار شدنُ خوابیدن
دوباره بیدارن شدنُ
باز خوابیدن،
روی یک زمین
و زیر یک آسمان.
این رقمی سرسام آور است که تحملش
به طاقتی فوق انسانی احتیاج دارد!
به هر شکل که حساب کنی،
به خودت حق خواهی داد
که بعد از این همه..
به حقیقتی رسیده باشی!
به جوابی؟
به دلیلی؟
به انگیزه ای؟
و به چیزی که کمی،
فقط کمی به تو آرامش بدهد.
اما حقیقت دیدنی نیست،
هرچند که همچون قورباغه های کور،
زبان را دام عبور پشه اش گردانیم!
جوابی نیست
و هیچ چیزی نیست..
هیچ چیز!
هیچ گاه به وقت بی تابی ناشکرانه غر نمی زنم!
ما ماهی های اوزون برون،
محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم.
حسین پناهی
دست می کشم لای موهامو و کف دستمو نگاه می کنم. از اینکه این بار تار مویی روش نمی بینم احساس رضایت می کنمو ایمانم به تقویت کننده تازه ای که گرفته م بیشتر میشه!
دلم می خواد بلند شم با این آهنگه برقصم، اما با لنگای دراز من تو این چند متر جا محاله. شاید قراره آرزوی رقصیدن بلد شدن رو هم با خودم به گور ببرم. آرزوی ویلن زدن بلد شدن، طراحی کردن بلد شدن، زندگی ساختن رو بلد شدن حتی.
خودنویس دودره شده وسط راه هن و هن می کنه و ذوق نوشتنو ازم می گیره. برای این مزخرفات مداد سوسمار نشان نوک پهن هم کفایت می کنه. مامان خوب من که بیرون این اتاق داره سالاد درست می کنه حتی روحشم خبر نداره که دختر کوچیکش که استعداد یادگیریش زبانزد فامیل بود! چقدر چیز هست که نمی تونه یاد بگیره. مامان خوب من، بابای خوب من، غصه نخورید.. من دختر خوب بودن رو هم بلد نیستم.
اس ام اس می زنه که خسته س داره میره خونه. به خودم میگم آدم باش و مهربون جوابشو میدی. جواب بوسه هم خب بوسه س. اگرچه بوی تصنعی که به مشام می رسه آزار دهنده س اما به خودم میگم اونم مث خیلیا لااقل برا خوش خوبه! احساس می کنم دارم نگهش می دارم و نمی دونم این به خاطر سعی همیشگیم برا نگه داشتن آدماس یا عملی طبیعی یه که هر دو نفر برا هم می کنن یا نه اصن به خاطر حرف بقیه س که مدام میگن بجنب داره دیر میشه! هر کیو دیدی که خوبه بهش بچسب!! که بد دوره زمونه ای شده. گه گیجه می گیرم. من نمی خوام به کسی بچسبم. هر چند که دوره دوره ی چسبیده ها باشه. انگار هیچ وقت برا خودم نبودم. با خیال راحت، بی دغدغه. توام اگه دختر باشی، خودتو مرور کنی می تونی باهام همدردی کنی. شاید چون مث بقیه ت.. نداشتیم که همه چیو بهش حواله کنیم. اه حالم بده. ینی خیلیم بد نیستا، فقط دوباره ناراضی ام. شاید همه ش به خاطر یه ماه حقوق عقب افتاده باشه، یا خستگی. امروز حاجی اومده بود بالا با یه یارویی داشت حرفای میلیاردی میزد و من پشت میز وقتی ستون فقراتمو دیگه احساس نمی کردم، از خودم می پرسیدم چرا همه حاجیا چاق و چندش آورن؟. شاید همه ش تقصیر حاجی باشه! شاید..شاید.. شاید اگه یه جمله با قطعیت از دهنم بیرون بیاد حالم خوب شه.
دلم می خواد همیشه یه دنیای کوچیک داشته باشم پر از مرضیه ها و زینب ها و پدرام ها و علی ها و آنا ها و رضاها و نسیم ها و..
اینم یه جمله با قطعیت.
شب به خیر.
آیا روزی کسی یافت خواهد شد،
که بدون توسل
به استناد بارانُ نور چشم کبوترُ بوی کُندر،
چشم در چشم ما بایستد
و به سادگی سلام خواهر زاده کوچکمان
ستاره ی دنباله دار رنج ما را
به مدار منظومه ی تازه و شادابی ببرد؟
کسی تلخ تر از الکل
و اسیدی تر از مخدرات؟
نمی دانم..
تو هم نیز نخواهی دانست
و همان بهتر که ندانیم!
آنچه تا کنون وجود داشته است،
وجود خواهد داشت.
همین هاست
و همین ها نیز خواهد ماند.
ایستادنُ سماجت کردنُ فراتر از این فرا سرک کشیدن،
مطمئناً فرسایشی فراتر به دنبال خواهد داشت...
حسین پناهی
بزرگواری را به ابتدایش می رسانم و همه را می بخشم.
با همه مهربان می شوم. انگار که از سرطان بدخیمم باخبرم کرده باشند.
آی شما که سوار بر مرکب تان تاخت کنان یا لنگ لنگان از کنارم دور می شوید، زندگی همه اش هم رفتن نیست. هیچ چیز جدیدی زیر آسمان وجود ندارد.
پیشم بمانید.
باور کن دوست دارم روسری ام را سفت دور گردنم گره بزنم و دمپایی لاستیکی پایم کنم و ترک دوچرخه اش بنشینم و برویم.
بعد همین طور که می رویم من در گوشش حرف بزنم و او در هوا داد بزند و پشت مان بشود به هر چه خیابان و آسفالت و آب دهان خشک شده که به رویشان است. بعد از هم بپرسیم که اصلن شیک یعنی چه؟! و بخندیم.