تبليغاتX
Air
 

آدم های ساده را دوست دارم. در خرج کردن احساساتشان هیچ پیچیدگی یی به خود راه نمی دهند. من را یاد ماچ های محکم حاج خانم می اندازند که تمام صورتم را خیس می کرد. دوستشان دارم.

 

 

 

معامله ای در کار نیست.  او حال من را خوب می کند،  من حال او را.  این طوری می شود که در آسمان آفتابی باران می بارد. می دانی که.

 

 

 

 

خاموشش می کنم. راه ساده ای ست برای گفتن اینکه به من محبت کنید، بیشتر!

 

 

 

یک نفس ای پیک سحری       بر سر کویش کن گذری

گو به فغانم، به فغانم، به فغانم..

ای که به عشقت زنده منم     گفتی از عشقت دم نزنم

من نتوانم، نتوانم، نتوانم..

 

 

*و آره مانوی عزیزم،

خیلی خوبه که اینو یه زن خونده!

 

 

 

For all eternity, the past is haunting me
 مدام می گوید هر کسی یک دردی دارد. ولی باورنمی شود کرد. با دیدن دردهای دیگر من از مال خودم خجالت می کشم. دنیا این روزها برایم پازل پیچیده ای شده که امیدوارم پس از حل کردنش به تصویر یک چهره در حال لبخند زدن برسم.

شاید هم به خاطر سن و سال باشد! همه چیز دارد تغییر می کند، آن هم یکهو. قناری ام را یادت هست؟ این دفعه جداً دارد پر می کشد.. تشخیص بین خوب و بد برایم سخت شده. تصمیم گیری سخت تر. دل بریدن محال. این هم شاید به خاطر سن و سال باشد. کسی چه می داند.

اصلن شاید همه اش به خاطر داستان هایی باشد که خوانده ایم. مثلا اگر خوانده بودیم قهرمان فلان داستان به "او" یش پشت می کند و به زندگی با یک آدم معمولی تن می دهد، شاید الان من راحت بودم! چه میشد قهرمان ها کمی معمولی تر بودند. نمی دانم. باز چرت و پرت گفتنم گل داده. فقط این را می دانم که آخرش باید زندگی کرد. هرچقدر هم که تا آخر عمر دلت بخواهد سرت را در بالشت فرو کنی و جیغ های خفه بکشی که: حیف.. حیف!

 

 

 

 

ب مثل بامزی.

 

 

 

معشوق شدم باز. از خودم راضی که نیستم هیچ، خجالت هم می کشم. اینجا هم که مال خودم است، دو نفر هم که بیشتر نمی خوانندش، پس از گفتنش هم باکی نیست. کلا از گفتن هیچ چیز دیگر باکی نیست. پسرک مثل جوجه ای که سر از تخم درآورده باشد هیجان زده است، بر عکس همه آن همتاهای کرم کتاب و موسیقی اش.

و من در دلم لعنت می فرستم به همه آنهایی که مرا شکاک بار آوردند و "باور نمی کنم" را ورد زبانم کردند. باور کنید.

کاری کردند که من دیگر هرگز نتوانم حتی مثل یک جوجه هیجان زده باشم، هیچ وقت.

 

 

 

 

صد البته که حق با پیاز است.

هیچ چیز مسخره نیست.

 

 

 

 

جمع کنید بساط خودپسندی و ظاهربینی تان را

زیبا ترین دختر شهر هنوز از خانه بیرون نیامده است.

 

 

 

 

 

 

با عزم رفتن

از درد و از رنج

هم می توان ره توشه برداشت

هم می توان آسوده پر زد.

 

علی صفایی

 

 

 

 

ازم می پرسه: شما مدرک دانشگاهی دارید؟!

میگم آره. می پرسه: فوق دیپلم؟!    میگم لیسانس. لبخند احمقانه ای حاکی از تعجب می زنه و سرشو با تلفن گرم می کنه.

دلم می خواست بهش بگم خاک بر سرت اگه فکر کنی من اینو یه جور برتری می دونم، هر چقدرم که تو عین یه شیر دریایی بالغ پشت میزت ولو شی و لبخند احمقانه این ور اون ور پرت کنی تا این حس که از بقیه برتری به دوروبریات القا شه. پسرم.

من اینو هیچی نمی دونم. چهار سال تمام هیچ کاری نکردم و فقط ازم می رفت. حالا اگه این باعث میشه همین طور که داری با تلفن ور میری پیش خودت فکر کنی  چقدر الکی الکی میشه که آدم پیش خودش فکر کنه واسه خودش کسی یه، اونم با یه مدرک! ، مال خودت. من نمی خوامش، چون نمی خوام حالم از چیزی که هستم بیشتر ازین بهم بخوره.