
د که رفت، یک هفته مرده متحرک بودم. مرضیه که رفت کاشان هم همینطور. حالا فکر کن چه حالی دارم، برای تو که از اول رفته بودی.
.
من همه سعیمو می کنم که غر نزنم. ولی مدتهاس اتفاق هیجان انگیزی تو زندگیم نیفتاده (می دونم ازین جمله های کلیشه ایه اما اینم می دونی که منظورم چیه). روزام محدود شده به سر کار رفتن، برگشتن و غصه خوردن که چرا انقدر نا مفیدم. که چرا هیچکی نمیاد منو بگیره!
پول هم که طبق معمول نیست. همه دلخوشیم شده این پسره، ب، که سر کار سر به سر هم میذاریم. نباید این کارو بکنه، می دونی. نباید خوشحالم کنه یا مهربون باشه، اصلن نباید خوش تیپ باشه! من الان عین اون توله سگه ام که دنبال صاحب می گشت. (اون انیمیشن کره ای یه که تو فستیوال دیدیم. قرار بود طنز باشه اما وقتی چارچنگولی پاهای اون مجسمه هه رو بغل گرفته بود خشکم زده بود، می دونی.)
امروز به ب گفتم پسرا رو بذاری صب تا شب چرت و پرت میگن. آخه خودش داشت چرت و پرت می گفت، محض خنده. (تابلوئه که جای "چرت و پرت" چه کلمه ای می خواستم بگم اما خودداری کردم!) گفت آره ولی جدی ترین حرف زندگی شونو وقتی می زنن که بخوان بگن.. (و یه جمله فرانسه پروند که تابلو بود معنیش چیه.) خودمو زدم به خریت که معنیش چیه؟ و بچه م نمی گفت. آه از دست این پسرای خجالتی که فقط یه حرف جدی بلدن تو زندگی شون بزنن و تا بخوان بگن آدم دق می کنه! اه شده م عین دخترای 18 ساله. به درک. مام که کارمون شده خودمونو به خریت زدن. اونام همیشه چه خوب باور می کنن.
.
دیشب یه خواب وحشتناک دیدم.
خوابای وحشتناک منم که همیشه محدوده به کابوس از دست دادن مامان، بابا. این دفعه نوبت بابا بود. خیلی واقعی بود.. اونقدر که هنوز صدای نفس نفس زدنم وقتی از خواب پریدم دقیق یادمه. بعدش طبق معمول دلم می خواست به یکی اس ام اس بزنم تا اون قربون صدقه م بره و آروم شم. بعد کلی حساب کتاب که کی الان بیداره و اگه بیداره آدم حسابم می کنه یا نه، به ع اس ام اس زدم. زنگ زد، جواب ندادم. بعد بغلم کرد (اس ام اسی!). خوب بود.. همینکه بدونی یه بغل هست که در اصل مال تو نیست اما بعضی نصفه شبا که بخوای می تونی چند ثانیه ای داشته باشیش، خوبه.. خدا خودت می دونی که ما بنده ناشکری نیستیم! یادت نره..
میذاری ریپیت شه که چی بشه؟! خفه ش کن. اینا همه ش به قول ر مخدره. لااقل بذار تا ته آلبوم بره. همه آهنگا رو یکی یه دور گوش کن. بعد اگه خواستی دوباره برگرد سراغ این. خودتم می دونی که وقتی همه آهنگا رو گوش کنی دیگه سراغ این یکی برنمی گردی. لااقل نه همون موقع. اصلن چون اینو می دونی میذاری ریپیت شه. احمقی دیگه.
ا ح م ق .
قلب هرزه ای دارم.
برای هر با سر و پایی می تپد.
محکوم به بند است،
اگرنه خودم، به اجبار، سنگسارش خواهم کرد.
Jennifer: Everybody's been in love but how come we don't know that it's true love 'till it's over? Maybe theres no one or two or three or four or even five. Maybe there is no such thing as true love. And we just keep on dressing up, we keep pretending to be something that we're not. We lose ourselves in something that we hope is better than what we think we are. What if the something that we're looking for just doesn't exist.
از یه فیلم آبکی به اسم Boys & Girls که بعضی تیکه هاش از جمله این چسبید.
- Something else funny?
- Oh, yeah
- Yeah? What’s that?
- People, man. People.
هر از گاهی
باید
دیدش :)
عاشق اینم که گوشه خیابان راه بروم
و ماشین ها از روبرو با سرعت بیایند و رد شوند.
با سرعت بیایند
و رد شوند
و من در صدم ثانیه ای، فراموششان شوم.
هرچند ز کار خود خبر دار نیم
بیهوده تماشاگر گلزار نیم
بر حاشیهی کتاب چون نقطهی شک
بی کار نیم اگر چه در کار نیم
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
وان کس که خریدار، بدو رایم نی
وان کس که بدو رای، خریدارم نی..!
دلم از همه گرفته. نمی خوام از تو اتاقم جمب بخورم. می خوام تا وقتی این نور ملایم پرش کرده دراز بکشم و بخونم و بشنوم و وقتی ام که رفت بخوابم.
من الان خوشبختم.
الان شده م عین 8، 9 سالگیام. باید از همون موقع می فهمیدم. از همون موقع که هم سن و سالام تو سرویس مدرسه اندی و کورس می خوندن و من نمی تونستم همراهی شون کنم چون جز شعرای ثمین باغچه بان و بچه ها بهار چیزی بلد نبودم. یا لااقل همون موقع دبیرستان، وقتی بازار دوست پسر داغ بود، من و الف و میم زنگ تفریحا هملت می خوندیم و دیالوگای گوزن ها رو بلند بلند می گفتیم و ذوق می کردیم، باید از همون موقع می فهمیدم یه چیزی کمه. همون چیزی که الان منو حساس، لج درآر و بی شعور کرده.
من همینم. و می خوام این دو روز زندگی رم همین طوری سر کنم و مثل خودتون سعی کنم زندگی مو سالم نگه دارم. همینم، چه به دلتون بشینه چه نشینه.
می بینی؟ نمی تونم بزرگ منشانه اعتراض کنم! فقط می تونم عین بچه ها نق بزنم. نمی تونم یه لبخند متین بزنم و با کلمات سنجیده حرفمو بزنمو و بعد با "گردنی افراشته" صحنه رو ترک کنم! فقط می تونم گلومو پاره کنم و خودمو به خاک و خل بمالم و اگه چیزی که خواستم نصیبم نشد تا مرز غش کردن اعتصاب غذا کنم! باید از همون موقع می فهمیدم که دختر! باید سرتو بالا بگیری. باید سرتو بالا بگیری. بلد نبودم. نیستم. من فقط بلدم لذت ببرم. غرق شم. تو قصه ها و آهنگاشون. آهنگا و قصه هاشون. من فقط بلدم خودم جای گوینده ها و مخاطباشون بذارم و غرق شم. بلد نیستم توضیح بدم. بلد نیستم نقد کنم، خلق کنم! و این باید یه جور بی شعوری باشه. من حتی شبیه هیچ شخصیت داستانی نیستم (اینم احتمالا یه جور دیگه شه). چرا یه بار همون موقعا احساس کردم شبیه پولینا م، دختر بچه کم حرف مو کوتاهی که "سنجاب" صداش می کردن، و نین، پسرک کور قصه رو دوست داشت.
اولش نوشته:
" با فوما* زندگی کن که تو را شجاع،
مهربان، سلامت و شادمان می سازد. "
*فوما: دروغ های بی ضرر
و فکر کنم این چیزیه که من و تو باید بیشتر مد نظر قرار بدیم!
صاف و ساده بودن بسه.
با این تیکه شم خیلی حال کردم:
"زمانی در نیوپورت ردآیلند بانویی را می شناختم که پیرو کلیسای اسقفی بود و از من خواست برای سگ دانمارکی اش لانه ای طراحی کنم و بسازم. او ادعا می کرد خدا و سنت های الهی را خوب می شناسد. او نمی فهمید که چطور می شود آدم در کار چیزهایی که هست، چیزهایی که قرار است بشود، در بماند.
با وجود این نقشه لانه ای را که می خواستم بسازم، نشانش دادم. به من گفت: " متاسفم، اما من هیچ وقت از این جور چیزها سر در نمی آورم." گفتم:" این نقشه را به همسر یا کشیشتان بدهید تا به دست خدا برسانند و مطمئنم وقتی خدا سرش خلوت شد، جوری تشریحش می کند که حتی شما هم بفهمید."
او مرا اخراج کرد. هرگز فراموشش نمی کنم. او معتقد بود که خدا آدم های سوار بر قایق های بادبانی را بیشتر از آدم های سوار بر قایق موتوری دوست دارد. او طاقت نداشت به کرم ها نگاه کند. وقتی چشمش به کرم ها می افتاد جیغ میزد.
او احمق بود، من هم هستم و هر کس هم فکر می کند سر از کار دنیا در می آورد احمق است."
گهواره گربه / کورت ونه گات
بچه که بودیم، پدر و مادر گرامی راه به راه موهای ما را کوتاه می کردند. کوتاه که چه عرض کنم، از ته می زدند! چرا؟ عرض می کنم خدمتتان. چون دلشان می خواست موهای دخترشان صاف باشد و مثل گندم در خلنگ زار با باد این طرف و آن طرف برود. اما موهای بنده مثل کله گوسفند ( به قول پدر جان) فر بود. نمی دانم چه کسی این را در سرشان انداخته بود اما فکر می کردند اگر تند تند سرم را خلوت کنند شاید موهایم از خر شیطان پایین بیایند، صاف شوند. همیشه خدا مثل پسرها بودم. احتمالا فکر می کردند اگر دامن تنم کنم با آن کله کچل تناسب چندانی برقرار نمی کند، بنابراین همیشه بلوز بود و شلوار. عکس های بچگی من و مانی (برادر جان)، اگر مانی مثل چانهء خمیر تپل و سفید نبود، از هم قابل تشخیص نبود.
مدرسه که رفتیم چیزی به اسم "مقنعه" پیش آمد و متعاقبا چیزی به اسم "سر کلاس مقنعه از سر برداشتن" و ما تازه فهمیدیم که چقدر از قافله عقب مانده ایم. سر و کله دختران مردم را می دیدیم و حسرت می خوردیم.
دردسرتان ندهم. عقده ای شدیم دیگر. گذشت و تا به سن بلوغ برسیم این عقده تنوانست بر ارادهء پدر و مادر غلبه کند. بعدش هم که دست خودمان بود تا تقی به توقی می خورد و به قول معروف دلمان می شکست می افتادیم به جان این موهای بدبخت، منتها این دفعه مدل دار از بیخ می زدیمشان.
اما این بار دیگر فرق می کند. می گذاریم تا هر وقت دلشان می خواهد بلند شوند.
کسی چه می داند، شاید تمام این مدت پرنسی شرکی چیزی آن پایین منتظر بوده اما ابزار بالا آوردنش نبوده خب.
الله اعلم.
گفتیم دل باختهایم، ورقها را از روی میز جمع کردید.
گفتیم مزهی عاشق نفس است، پیشدستی را پس زدید.
گفتیم پیک آخر باشد، بساط را به هم ریختید.
حالا، بین خودمان بماند جاندلم...
کافهی تعطیل سوت و کور هم آتش زدن دارد؟+
یکی به من بگوید، در فروختن تن چه کسی بیشتر ضرر می کند؟ آن کس که می دهد؟ آن کس که می گیرد؟ یا آن کس که می بیند؟!
..
هیچ جای دنیا در این کثافتی که ما میغلتیم، نمی غلتند.
افتخارمان این است.
..
هیچ کاری هم که از دستت ساخته نباشد، بیا به دیدن و شنیدن این چیزها عادت نکنیم.
در طول روز می شود هر طور که بخواهی سرت را گرم کنی. می توانی بخوابی. می توانی به هیچ چیز فکر نکنی. آدم ِ روز بودن کار سختی نیست. حداقل می توانی ادای بقیه را در بیاوری. لبخند بزنی، ولی به شیوه خودت.
شب که می شود گه گیجه می گیرم. همه ترسها به سراغم می آید. خودم هم تشویقشان می کنم. مدام این آهنگ لعنتی* ریپیت می شود تا غصه بر سرم هوار شود. زنگی زنگ می شوم.
خانه با همه عشقی که درونش می لغزد بر سرم سنگینی می کند. ترس از دست دادن. کم بودن. نبودن. برای او هم کم بودم. می ترسم که نکند کم بودن در خونم باشد.
می ترسم بروم. بمانم. می ترسم پیر شوم و هیچ اتفاقی نیفتد. می ترسم یکهو یک بلایی سرم بیاید و کاری از دست کسی ساخته نباشد! یا مثلا موهایم بریزد یا دماغم له شود! می بینی؟ پاک خل شده م.
می ترسم همه آدمها شارلاتان از آب در بیایند! آن قدر به خودم اعتماد ندارم که بتوانم بدون وجود کس دیگری در کنارم، عین آدم زندگی کنم. کسی که قوی باشد، مثل من اینهمه نترسد.
* Undenid - Portishead
Last thing I remember, I was running for the door,
I had to find the passage back to the place I was before,
"Relax," said the night man, "We are programmed to receive,
You can check out anytime you like...
but you can never leave"..
همینه..
Once you realize you’re lovely (enough!), You hardly try to love another.
Said Miss.Air, Summer of 2007!