تبليغاتX
Air
بعضی آدما انقدر خرن که فکر می کنن خیلی آدمن
 

به سراغم اگر می آیی!

سعی نکن با رفتارت چیزی به من بفهمانی

که کهیر می زنم.

من فقط کلمه می فهمم، حرف.

رفتارها انگشت مالی شده اند، دیگر نمی شود ازشان سر در آورد.

گذشت آن زمان که 6 سالمان بود و بزرگترها وقتی می خواستند روانشناسانه برخورد کنند از این روش برای تعلیم و تربیت مان استفاده می کردند. باور کن.

تو که فکر نمی کنی بزرگتر من هستی؟ هان؟!

خدا را شکر. وگرنه می گفتم که عزیزم به معالجه ای اساسی احتیاج داری.

بیا جلوتر می خواهم چیزی در گوشت بگویم،

باور نمی کنی ولی هنوز هم پیدا می شوند از این آدمهایی که به درمان احتیاج دارند. زیاد.

همان هایی که کله هایشان باد کرده از کتاب هایی که خوانده اند و چیزهایی که دیده یا حتی ندیده اند. رشد فکری برایشان کاملا برعکس عمل کرده و به جای اینکه باعث شود روز به روز بیشتر فکر کنند که چیزی نمی دانند، دچار این توهمند که هیچ کس قدر آنها نمی داند.

همان هایی که دوست داشتنشان خرکی ست،

دوست نداشتنشان هم خرکی ست.

و اگر مسموم نبودند دلم می خواست تا ابد در این سیرکی که برای خودشان به پا کرده اند غلت بزنند.

 

 

 

که در آینده کسانی که قصد می کنند به من برینند

یک ذره خوبی هم نداشته باشند.

آرزویم این است.

آمین.

 

 

 

 

 

دپرشن ِ دپرس کننده ی تکراری..

 

 

 

نمی دونم چه گیریه هر وقت که بارون می باره دلم می خواد تو اون لحظه در حال تجربه کردن یه خاطره خوب باشم. تا بعدها هر وقت که بارون بباره یاد اون خاطره بیفتم.

ولی خب امروز هم مثل خیلی روزای دیگه تجربه خاصی در کار نبود. جز اینکه پنجره رو تا ته باز کنم، دماغمو پر کنم از بوی خاک و دلم بخواد که قسمت بازدم از نفس کشیدنم حذف بشه. به گوشی موبایل خیره بشم و سعی کنم غلبه کنم به وسوسه فرستادن "هوا رو داری؟!" به تو.

 

 

 

اولین دوست زندگیم، اولین روز مدرسه کنار مامانش یه گوشه تو حیاط به دیوار تکیه داده بود. دستش تو دست مامانش بود. مامانش داشت با یه مامان دیگه حرف میزد. قدش مثل بقیه از من کوتاهتر بود! شاید همین باعث شد فکر کنم من باید قدم جلو بذارم! ازش پرسیدم: میای با هم دوس شیم؟

لبخند پر از خجالتی زد و گفت: اوهوم.

همون موقع مامانش دستشو کشید و رفتن.

ازون روز به بعد دیگه ندیدمش.

 

 

 

دنیای مسخره آنجایی ست که

برگ برنده اش در دست آنهایی ست که همیشه همه کارشان را غیر مستقیم (!) انجام می دهند.

 

 

 

+ What do you want to kill yourself about sometimes?

- I want to kill myself when I think that I’m the only person in the world, and that part of that feels that way is trapped inside this body that only bumps into other bodies without ever connecting to the only other person in the world trapped inside of them.

We have to connect.

We just have to.

 

+ I’m afraid.

I’m afraid to be alone. I’m afraid not to be alone. I’m afraid of what I am, what I’m not, what I might become, what I might never become.

I don’t wanna stay at my job for the rest of my life, but I’m afraid to leave.

And I’m just tired, you know?

I’m just tired of being afraid.

 

Frankie & Johnny

 

 

خداحافظی وجود ندارد عزیزم،

رد انگشتان تا ابد پشت در باقی می ماند.

 

 

 

"اندوهش

         غروبی دلگیر است

                             در غربت و تنهائی.

همچنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست."

 

 

 

هیچ کس را راحت به زندگی ات راه نده،

که اولین چیزی که می بیند لکه های روی دیوار و ظرفهای نشسته است.

هیچ کس را به زندگی ات راه نده،

مخصوصاً اگر مثل من نتوانی با آب و تاب از جعبه یادگاری ها و اسباب بازی هایت حرف بزنی.

 

 

 

 

 

اینجا روح آدم زخم بستر می گیرد.

 

 

"شما زیر لباسهایتان

تنها و عریان نشسته اید

می فهمید؟

مهم نیست

کافی است قلم را بردارید

پیچ رادیوتان را بپیچانید

یا دکمه تلویزیونتان را فشار دهید

ارتباط برقرار می شود اما

باز هم شما

تنها و عریان

زیر لباسهایتان نشسته اید"

 

بابک بهاری

 

 

 

 

كنجكاوي، فضولي، يا هر چه كه اسمش است

زودتر برايت پرده را از روي واقعيت تلخ يا شيرين كنار مي زند.

كه در هر دو حالت، خوب است.

 

*اولي بهتر.