
زدكا گفت: "هوا سرد است، اما صبح قشنگي است.
شايد عجيب باشد اما من هيچ وقت در هوايي مثل امروز سرد، خاكستري و ابري، از افسردگي رنج نمي برم. احساس مي كنم طبيعت با من هماهنگ است، احساس مي كنم روحم را باز مي تاباند.
از طرف ديگر، وقتي خورشيد ظاهر مي شود، بچه ها براي بازي به خيابان ها مي ريزند، و همه خوشحالند كه روز قشنگي است. در آن موقع احساس وحشتناكي دارم. انگار غير منصفانه است كه نمي توانم در لذت بردن از اين وفور نعمت شريك باشم."
چند ساله؟ 2 سال؟ 3 سال؟ وقتی یاد روزشماری های کودکانه م میفتم خجالت می کشم. چند هزار و پونصد و چند روز مونده بود به دوباره دیدنش؟!
به هر حال، امروز برای اولین بار رفتم سراغ ساک دستی مقوایی زرشکی ش. دست کردم و سه جلد کتابو با هم آوردم بیرون و خاک روشونو فوت کردم. از خمی که گوشه یکی از کتابا افتاده معلومه یه وقتی که حواسم نبوده آبی چیزی رو ساک دستی زرشکی ریخته. تا اینجا همه چی مرتبه.
بادبادک ها، تربیت اروپایی، خداحافظ گری کوپر و این آخری م میعاد در سپیده دم، که تو این 2 سال (3 سال؟) هیچ وسوسه ای باعث نشد سراغشون برم. شاید از ترس بود. همون ترسی که مانع میشد ادکلن آبی رنگی که گوشه ساک جا داده بود رو هم بو کنم! ولی این وسط، از بین کتابا یه برگ کاغذ زرد شده سر می خوره و مثل تو فیلما میفته جلوی پام. "یک لالایی.. برای مریم عزیزم" همون خط احمقانه و بچه مثبتیش که حتی روی نت ها هم قابل تشخیصه.
خب از اینجا به بعدش دیگه قابل گفتن نیست. یعنی من قدرت نویسندگیشو ندارم.
..
می دونم که میرم یه نسخه دیگه از کتابا رو می خرم برای خوندن ولی به اونا دست نمی زنم. با این حال می ذارمشون گوشه کتابخونه. شاید چون انگار تنها چیزائین که ازون رابطه باقی مونده. ادکلن رو میدم به مانی. ولی جداً نمی دونم اون کاغذ زرد شده رو تو کدوم سوراخی قایم کنم.
ما فرياد مي زديم: ‹چراغ! چراغ!›
و ايشان در نمي يافتند.
سياهي چشم شان
سپيدي كدري بود اسفنج وار
شكافته
لايه بر لايه بر
شباهت برده از جسميت مغزشان.
گناهي شان نبود:
از جنمي ديگر بودند.
ازونجايي كه صداي "خانم! خانم!" گفتنشو نمي شنوم با كلاهش چند تا ضربه مي زنه به شو نه م. هدفونو در ميارم ميگه: سوار شو. از نگاه بقيه اي كه اون تو اَن ميشه فهميد كه تعجب كردن كه منو برا چي مثلا دستگير كرده ن! بين اون همه چشم دو تا چشم براق هست كه صاحبش داره بهم لبخند مي زنه. ميرم ميشينم پشت سرش. هدفونو دوباره مي ذارم تو گوشم. برميگرده بازم لبخند مي زنه، منم جوابشو ميدم. چاره اي نيست جز اينكه سر صحبتو باز كنيم. تو دلم ميگم مثل گنجيشكه. بعدا مي فهمم ازين خوشش اومده بود كه منم مث خودش موقع سوار شدن هيچي نگفته م.4 ، 5 نفر ديگه رم سوار مي كنن تا صندلياي خالي پر بشه. ديگه فرق نمي كنه كي باشه. سمت راستم يه دختري نشسته كه با ته لهجه تابلوي تركي سناريوي گرفتنشو بلند بلند تعريف مي كنه. يكي داره گريه مي كنه و مدام از اون زنيكه مي پرسه: آخه شما بگيد مگه لباس من چه ايرادي داره؟! دختر كم سن و سالي كه تازه آورده نو از دم خونه شون جلب كرده ن! آخرين نفرم يه زنيه كه همراه با شوهرش كنار خيابون دستگير ميشه. تا برسيم تمام پيش بيني هاي ممكن از بلاهايي كه ممكنه سرمون بياد از عكس گرفتن تا پزشكي قانوني و به گا رفتن از نوع اساسي رو از دهن بقيه مي شنوم.
اسما رو مي نويسن. چند تا فرم احمقانه كه بايد پر بشه. گنجيشگو دفه دوميه كه گرفته ن و ازونجايي كه سابقه داره بهش ميگن جدا وايسه. دختر گريه ئو ئه هنوز داره از همه مي پرسه كه به نظرشون لباسش چه ايرادي داره. حالا اوني كه لهجه تركي داره و هنوز داره بلند بلند حرف مي زنه باري بار دوم مي زنه زير گريه، بهش ميگم الهه اگه يه بار ديگه گريه كني من مي دونم و تو. ميگه: دست خودم نيس، من تا حالا هيچكي باهام اينطوري رفتار نكرده.
"بايد به خانواده هاتون اطلاع بدين بيان دنبالتون با شناسنامه و لباس!" زنگ مي زنم خونه، مامان كه با صداي خواب آلود جواب ميده باري اولين بار تو طول اون روز حالم بد ميشه.
زنگ تفريح، مال وقت مشاوره بود. وقتي يه زنيكه چاق چادري پشت ميز نشسته بود و داشت زور ميزد بقيه رو به راه راست هدايت كنه. يه فرم احمقانه ديگه. پرش ميكنم ميرم مي شينم يه گوشه كتاب مي خونم. بعد مشاوره(!) برمرگرديم بازداشتگاه، سه نفرو به جرم اينكه تو ماشين دوس پسرشون بودن گرفته ن انداخته ن تو سلول. قبلشم مانتو و روسري شونو در آورده ن كه يه وخ خودكشي نكنن اون تو. تو چشاي گنجيشك اشك جمع شده ميگه مامان باباش جواب تلفنشو نميدن. الهه هنوز داره بلند بلند حرف مي زنه مايه خنده بقيه شده. ميزنم به شونه ش ميگم اگه تو نبودي ما چيكار مي كرديم. مي خنده. اونايي كه دفه دومشونه صبح بايد برن دادسرا. چشاي گنجيشك حالا از اشك تو چشاش داره برق مي زنه. يكي حالش بد ميشه ميفته كف زمين. يه خانومه پشت تلفن داره به بچه شيش ساله ش ميگه: تو شامتو بخور من زود ميام. چشَم مي خوره به يه كتاب تعليمات اجتماعي لوله شده. صاحبش يه دختر 15 ساله س كه دراه گريه مي كنه و تنها كسيه كه اونجا داره داد مي زنه ميگه: شما چه حقي داريد كه ميگيد من چي بپوشم؟! اگه همينم نپوشم كه ديگه ديوونه ميشم.
"مريم حاجيان!" مامان بالاخره رسيد. با عجله شماره مو به گنجيشك ميدم. ديگه مي تونم برم؟ نه هنوز. رو يه وايت برد كوچيك با ماژيك نوشته: مريم حاجيان، فرزند عيسي. ش ش 5554. بايد بگيرم جلوم تا زنيكه با يه دوربين ديجيتال ازم عكس بگيره.
..
از تو بدم مياد. از مرضيه از نگار بدم مياد. از شوكا بدم مياد كه زنگ مي زنه و مثلا نگرانه. بعضي چيزا انقد رقت انگيزن كه آدم عقش مي گيره تعريفشون كنه.
..
موقع برگشتن تو تاكسي از صداي شنيدن جيغ و داد براي آخرين بار برمي گردم عقبو نيگا م يكنم. يه دختره دم كلانتري خودشو داره به خاك و خل مي ماله.
(يك بار ديگر احساس كردم چيزي كم دارم!! چيزي كه بود و نبودش آنقدرها دست خودت نبوده. بيست و چند سال نبوده و نبوده و نبوده و حالا هم نيست. مثل غده اي كه با گذشت زمان متورم تر شود سنگيني اش را بيشتر حس مي كنم.)
مي روم مي ايستم جلوي آينه. وقت اعتماد به نفس دادن است. " توخوبي!..توخوبي، ديگه چه مرگته؟!" بلوزم را مي كشم پائين و براي صدمين بار سعي مي كنم قوز نكنم.
"حالا برو."
" خدا پاشو! من يه آشغالم، باهات حرف دارم"
كاش تا به مقصد برسيم دريا باز هم دلش بخواهد اين آهنگ را گوش كند! اتوموبيلي كه در گوشه ترين نقطه اش نشسته ام سوار جاده باريك روده مانند شكم شب را سوراخ مي كند و جلو مي رود. "همه رو گرفته ن اما هنوز «هيچ كس» رو نتونسته ن بگيرن" فكر مي كنم كه الا كجا قايم شده؟! دوست دارم از پنجره بيرون كشيده شوم بروم تا فردا كنارش با هم قايم شويم. "خدا پاشو! من يه آشغالم.."
صبح از بوي خوش چيزهايي كه به خودشان مي زنند من هم مست مي شوم. احساس كثيفي مي كنم. ده باري دستم را پر از آب مي كنم و به صورتم می پاشم.
شايد اصلا مدرسه را براي همين دوست داشتم. لازم نبود تلاش چنداني براي نشان دادن خودت بكني. يك گوشه هم كه مي نشستي و در عالم خودت غرق مي شدي، اگر نمره هايت خوب از آب در مي آمد، ديگر مشكلي نبود بقيه هم آدم حسابت مي كردند. حتي اگر زنگ تفريح كسي نبود كه كنارش خوراكي قسمت كنيد، زياد طول نمي كشيد، 10 دقيقه را ميشد يك جايي كه كسي نبيندت، با گاز زدن سيبت آرام آرام تلف كني.