
نمی شود توصیف کرد. فقط برای دل خوش کنک خودم می گویم.
گاهی مثل پسر بچه ای می شود که شلوارک چهار خانه به پا کرده و صورتش از فرط بالا و پایین پریدن گل انداخته. یا دلش برای کلوچه های بالای گنجه تنگ شده و هنوز دهانش پر از تکه های شیرینی است.
گاهی مثل پری زیبایی می شود که تا قدم به جنگل می گذارد پروانه ها از شوق دیدنش از بین گلبرگ ها به هوا پر می کشند.
گاهی هم مرد می شود. مردی که در اعماق دلش غم نهفته ای دارد اما تیزی نگاهش همچنان برنده است و گوشه ی لبش که به لبخند بالا می رود عاطفه را بیدار می کند و هوس را.
خبر نداری که نگاهت چه ها می کند.
نه، همان که اول گفتم.
نمی شود توصیفش کرد. نه. می روم چای بیاورم، برای تو هم می ریزم.
حسادت می کنم به تمام لحظه هایی که بی من با تو می گذرند.
به تمام زیبایی هایی که چشمت را خیره می کنند و دلت را می لرزانند.
ببین چطور با همه شان رقابت می کنم.
تماشایم کن قد کشیدنم را ببین.
ببین این دل من است که پوست می اندازد.
باز گل می دهم.
گاهی اوقات شاید چیزی سرگرم کننده تر از این نباشد که زیر چشمی حرکات دختری که کنارت نشسته است را زیر نظر بگیری. مثل وقتی که بدون خم شدن در کیفش دنبال پول خرد می گردد. تماشای حرکات ظریف دستش سرگرم کننده است. با چه دقتی پول ها را تا می کند و هر کدام را بسته به اندازه اش در جای مخصوص خودش قرار می دهد. شاید کمی گیج شود و این کار را چند بار پشت سر هم تکرار کند، آن وقت حتی نمایش قشنگتر هم می شود. من آهی می کشم و پول خرد ها را می چپانم در جیب جلوی کیفم. نه من هیچ وقت تنوانستم!

“If someone truly loves me I’ll have the special power to turn into that mighty unicorn you just saw. And I think you love me Bizzel. “
.
And here I am, after 18, 19 years, watching it again.
The essence of my childhood dreams.
And it’s strange that I can still feel it. I can still get the goosebumps and feel something wonderful and creepy at the same time in my heart.
I’m so happy that I wanna pray!..
همیشه یک جای مخفی داشته باش برای نگه داشتن چیزهای تقسیم نکردنی ات. جایی در اتاقت، کشویی در کمدت، فولدری در کامپیوترت، جایی در قلبت، خاطره ات. چیزهای تقسیم نکردنی را نباید با هر کسی که از راه می رسد تقسیم کرد. باید همان طور دست نخورده، آن طور که تو دوستشان داری در مخفی گاه نگهشان داشت. حتی اگر به این قیمت تمام شود که تنها تر، مغموم تر و مرموز تر از همیشه به نظر برسی.
نمی دانم قضیه چیست که هر وقت مردی شروع می کند به حرف زدن راجع به زن ها (آن هم به صورت جمع) که زن ها چنین اند و چنان اند، و باید باهاشان چنین و چنان کرد، می شود فیلسوف، می شود جامعه شناس، می شود مردی که احتمالن دست نیافتنی تر به نظر خواهد رسید! اما وقتی یک زن در مورد مردها داد سخن می دهد، لکه ی ننگ فمینیست بودن به خود می گیرد، می شود یک زن ناراضی ِ غرغرو که انگار در تمام عمرش یک بار هم برای کسی خواستنی نبوده.
مثل یک دختر بچه دل می بازم
و باز مثل یک دختر بچه دلم را پس می گیرم.
برای محافظت از خودم هم که شده دیگر اهل خودم را به آب و آتش زدن نیستم
مگر اینکه بدانم واقعن ارزشش را دارد.
پل های پشت سر که هیچ
من پل های روبرویم را هم خراب می کنم،
راهم را کج می کنم.
می دانم دلت برایم تنگ می شود. این را هم می دانم که تعداد سیگارهای داخل جیبت بیشتر شده. هنوز شبها تا صبح بیداری. می دانم هنوز هم آن کفشهای مشکی کهنه را پا می کنی. دلت را بار سر به سر آ گذاشتن خوش و با شجریان خودت را آرام میکنی. هنوز آن عطر تکراری نچسب را می زنی. می دانم مثل همیشه به همه کمک می کنی و مهربانی. اما حیف که هنوز هم تا ده شب سر کاری و به هیچ کار دیگری نمی رسی. این را هم می دانم که مثل همیشه از قرار دادن هر تغییر کوچکی در زندگی تکراری ات فرار می کنی. می دانم که فردا صبح مثل همه ی روزهای دیگر موقع پوشیدن کفشهای مشکی کهنه بیزاری در چهره ات موج می زند، سر کوچه دو نخ سیگار می خری و یکی را همان جا روشن می کنی و فکر می کنی که دلت برایم تنگ شده. می دانی که می دانم و به همین خاطر است که دلم برایت تنگ نمی شود.
یک بعد از ظهر نیمه ابری باشد همراه با صدای آکاردئون که نغمه اش یک چیز شاد و بی خیال باشد نه "سلطان قلب ها" یی. خنده ی یک مشت بچه هم باشد نه صدای از جلو نظام و الله اکبر گفتنشان. من باشم و نگران و این نباشم که سارافون تنم کرده ام و مجبور نباشم زیر چشمی گوشه خیابان ها را رصد کنم. سر راهمان بغلمان را پر کنیم از خوردنیجات و مشروبات الکلی بی اینکه لای هزار جور پلاستیک مشکی قایمشان کرده باشیم. بلند بلند بخندیم و آواز بخوانیم و نگاه هیچ کس سمتمان نچرخد. وارد ساختمان نه چندان نوسازمان شویم و از یک ملیون پله بالا برویم و در اتاق کوچکمان جشن بگیریم. درست مثل صبح همان روز و روز قبل و روزهای قبل ترش. به آرزوهایمان پرو بال بدهیم و فکر نکنیم که چقدر کوچک و دست نیافتنی شده اند. کوچک و دست و نیافتنی و تبدیل شده به چند خط نوشته ی ساده ی وبلاگی که فردا احتمالن از پابلیش کردنشان پشیمان می شوم.
هر طور که دوست داری باش. هر چقدر که دوست داری از هر چه که می خواهی فرار کن. من هم مثل همه مسایلی برای پرداختن دارم. راحت می توانم این یکی را از بینشان پاک کنم.
اگر راضی ات می کند از احساسات هم فرار کن.
خواهشم فقط این است، آن قیافه ی حق به جانب را موقع ابراز عقایدت نگیر. بدون آن هم فهمیدن منظورت کار دشواری نمی شود. کاری نکن به سانتیمانتالیسم کودکانه ام شک کنم. حالم را بد می کند.
آرام حرفت را بزن
و عقب بنشین.
.
.
احساس می کنم دوباره در کودکستانم.
با این فرق که این روزها وقتی چشمهایم برق می زند و دستم را دراز می کنم که بیایی سوار تاب شویم،
با یک زن احساساتی ِ چسبناک اشتباه گرفته می شوم.
.
.
موسیقی درون گوشم به اوج می رسد. در حال عبور از میان جمعیت هستم. سرم را بالا گرفته ام. ابرها خودشان را جمع کرده اند تا کَمکی آفتاب از بینشان عبور کند. انگار دامن آفتاب را باد بلند کرده باشد، اشعه هایش در مرکز آسمان پخش شده و وانیلی اش کرده. آدم می تواند ساعتها تماشایش کند. بی اختیار لبخند می زنم. باد هم که از روبرو بیاید و مو هایت را از صورتت کنار بزند دیگر همه چیز تکمیل می شود. حتی اگر روسری سرت باشد و این صحنه ی هیجان انگیز به نحو مطلوب به انجام نرسد. همه ی اینها که در چند ثانیه اتفاق بیفتد، بی اختیار احساس ستاره فیلم بودن به آدم دست می دهد، نمی دهد؟! اینکه سرت را بالا بگیری و در چنین وضعیتی بی توجه به بقیه ی آدمها از عرض خیابان عبور کنی. لابد دلیلش این است که نمونه اش را در سی و پنج فیلم دیگر قبلن دیده ای! بی اختیار احساس قدرت می کنی. اما خب همین هم برای من زیاد طول نکشید. لااقل تا قبل از اینکه بادی که به صورتم می خورد بوی پشکل کنار خیابان را هم با خودش بیاورد. حتی دیگر نمی توانم عین آدم از چیزی لذت ببرم، وقتی هم که توی ذوقم میخورد ضربه اش ده برابر سخت تر از قبل است. آه لعنت به سینما. لعنت.
شکارچی خوب کسی نیست که از همه بیشتر شکار کرده باشد. کسی است که حتی قصد شکار نداشته باشد و شکار اش داوطلبانه تسلیم اش شود. دیوانگی من و مهارت تو، ملغمه اش می شود چاشنی داستان های ماجراجویانه. تو تیر خلاص را می زنی و مو به تن خوانندگان راست می شود.
Confession No.GR3
هیچ وقت سعی نکردم خیلی شاد باشم. این «خیلی» به «زیادی» نزدیک تر است. همیشه می ترسیدم یک روز اتفاقی بیفتد و غمگین شوم، خیلی غمگین، طوری که بقیه با افسوس نگاهم کنند و در دلشان بگویند: آه دیدی؟ حتی این یکی هم دوام نیاورد. مازوخیسمی درونی هم مرا از دلسوزی دیگران می ترساند هم از نا امید کردنشان.
یادت هست نسیم که که آمده بودی اینجا و می خواستی موزیک انتخاب کنی؟ چند ثانیه اولشان را گوش می دادی و اگر باب میلت نبود همه را تند تند رد می کردی. من توی دلم حرص می خوردم و هی دستم بی اختیار طرف ماوس کشیده میشد! فکر می کردم نباید در حقشان چنین کاری کرد. باید بهشان فرصت خودنمایی داد. خودم همیشه همین کار را می کردم. می نشستم به انتظار غافلگیر شدن، شنیدن قرمزی ِ ناله های ناگهانی ویولن، دیوانگی های گیتار و شیطنت های پیانو. کار درست را تو می کنی، من خوش خیال بودم. آدم ها و آهنگ ها از خیلی جهات شبیه هم اند. اگر از همان اول دلنشین نبودند، اگر از همان اول کنجکاوت نکردند یا چیزی را در دلت قلقلک ندادند نباید سرشان وقتی تلف کرد. چقدر راه دارم تا بزرگ شدن.
برای خودم ساده اش کردم.
اگر ماه گرفتگی های روی تنت دیده شوند،
کبودی های احتمالی
زخمهای اتفاقی،
آن وقت می شود عشق بازی.
اگرنه،
فقط یک همخوابگی تکراری.