تبليغاتX
Air
 

 

مستندترین مستند را هر روز از درون قاب پنجره اتومبیل ها می بینم. قشنگی اش اینجاست که کارگردانی ندارد و با هر جور آهنگی هم مطابقت می کند. تکرار می شود و هر بار متفاوت است.

 

 بی ربط: اینو ببین.

 

 

 

 

«مرا می بوسی، که بروی

خداحافظی می کنی، که تکان نخورم

روی موهای من دراز می کشی

و در رازآمیزیِ موهایم

به راه می افتی

و ناپدید می شوی.

تازه «می خواهیم ببوسم» هایم در بدرقه پدیدار شده بود

که رفته بودی..

ولی سوال من

از تو نپرسید: کجا می روی؟

صبح که شد

موهایم را که شانه کردم

از دانه های شانه لیز می خوری

توی دامن من، مثل برق.

دراز می کشم با خیال راحت

و به شب های بعد فکر می کنم

که دیگر کجای من می روی؟»

 

مریم مسیح

 

 

 

 

وقتی نتوانی آنهایی را که تو را نمی فهمند دوست داشته باشی یعنی هنوز بزرگ نشده ای. و بچه بودن اصلن چیز بدی نیست اگر تو و بقیه بدانید که هنوز نیازمند مراقبتی.

.

آدم همیشه وقتی از همه جا یا همه کس نا امید می شود به نتایج امید بخش بزرگی دست می یابد. هه.

 

 

 

 

 

منم همینطور.

 

 

 

 

 

Mike Wazovsky: You know, I am so romantic, sometimes I think I should just marry myself.

Mike Wazovsky: Good morning, Roz, my succulent little garden snail. And who will we be scaring today?

 

:D khodaas in Mike!

 

 

 

 

یک جای قلب آدم بدجور می گیرد وقتی بفهمی برای بعضی آن قدرها محترم نبوده ای. وقتی خودشان را به زحمت نیندازند یعنی برایشان آن قدرها محترم نبوده ای. نه حتی آن قدر که به خود زحمت رودربایستی بدهند. بدجور می گیرد. انگار که بدون «اِهِم» گفتنی شلوارشان را بکشند پایین و کون لخت شان را به نمایش بگذارند.

شاید نباید فکر کنم که اگر فلان کسک بودم هم همین رفتار شاملم میشد یا نه. ولی چرا نباید فکر کنم. منصفانه نیست که چون عشوه در کارم نیست و نیشم تا بناگوش باز است و مثل شما سیاستمدارانه عاقل به نظر نمی رسم، بتوانید بی مهابا چهره ی بی احساس تان را نشانم دهید.

سرم را پایین آوردم که بی ادعایی ام ثابت شود، بارم کردید. به خدا قسم که از این به بعد سرم را بالا می گیرم. منتظر هیچ کس هم نمی مانم. یکهو به خودتان می آیید می بینید سایه ام هم اطرافتان نیست! این طوری لااقل به خودم و آن چیزهای اندکی که باقی مانده شک نمی کنم.

 

 

 

 

 

 

Ryan

"Ryan" انیمیشن نسبتاً کوتاهیه راجع به انیماتور کانادایی «Ryan Larkin » بزرگ، که الان یه آدم الکلیه که کنار خیابون گدایی می کنه. من توی اولین دوسالانه انیمیشن دیدمش و بعدش مسلما به تکاپو افتادم که گیرش بیارم و یکی دو سال بعد به لطف یکی از دوستان به دستم رسید. الان البته گیر آوردنش راحته که این روزا همه چی گیر میاد. بگذریم. من فقط اومدم توصیه کنم این کارو ببینی مخصوصاً اگه با انیمیشن سر و کار داری. کارگردان این کار Chris Landreth ئه که من به شخصه شیفته ش شدم. توام اگه پشت صحنه ی کارو ببینی بهم حق میدی. بعد اینکه دیالوگ های این فیلم تماماً مصاحبه هاییه که با Ryan انجام داده و مسلما خودش رو هم انیمیت کرده. دیگه بقیه حرفا رو وقتی دیدیش با هم می زنیم. فقط اگه دیدی و خوشت اومد، Bingo که این هم کار Landreth هست رو هم ببین.

جهت حسن ختام،

 

Ryna Larkin: There’s nothing I enjoy more than a good glass of cold beer. Am I supposed to give that up for like tea or something?! No. Can’t do that.

Chris Landreth: I personally want to see you around, and I want to thrive,Ryan.

Ryan Larkin: Why? Who’s going to buy my creation, you know? What’s in it for me? I don’t create because I’ve been off so fuc*ing much, I decided to stop creating. What do you think I can do, you know? I can not do anything. I have been deprived. Deprivation is the most devastating thing. I will surely, you know, be right on deck. I’ll give up booze and give cigarettes and be right on deck if somebody gives me some fuc*in’ money! One can not do anything, anything at all, without the power of money!

 

Ryan/2004

 

  

 

 

 

 

آکواریوم

اصلن شاید ظالمانه  ترین اختراع بشر همین باشد. قفس اگر شیشه ای نباشد لااقل فکر می کنی دنیا همینی ست که می بینی. آن وقت شاید من هم صبح ها موقع مقنعه سر کردن این قدر به عالم و آدم بد و بیراه نمی گفتم.

 

 

 

 

 

 

 

خداحافظی رو به دیوار

 

معنی ندارد. دلم می خواست خودت باشی و اگر جوابی نمی دهی لااقل نگاهم کنی، لااقل باشی. ولی الان مجبورم خودم هر چه به ذهنم می رسد بگویم و آخرش هم بدانم هرچه که می خواستم را نگفته ام. نمی شود که آدم با خودش حرف بزند و حق مطلب را هم ادا کند. نمی شود که تو نباشی تا از خودت دفاع کنی. شاید ندانی، اما تنها وقتی خودم را مجبور به این کار می کنم که ببینم طرف مقابل می خواهد برود یک جورهایی ولی نمی تواند. خواستم کار را برایت ساده تر کرده باشم رفیق. هیچ وقت دلم نخواست یک طرفه به قاضی رفته باشم. اما این بار رفتم، شاید. تو این طوری هستی دیگر. من هم برایت مثل خیلی های دیگر. هر کسی تا حدی می تواند به قلمروت وارد شود. الان چیزی زیادی برام نمانده جز یک مشت خاطره و یه خروار افسوس. افسوس اوقات خوشی که می توانست وجود داشته باشد و در نطفه خفه شد. افسوس این چیزهای کوچک و دل خوش کنکی که کنار گذاشته بودم که برایت بیاورم، و خودم در کنار همه شان، اما انگار قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد. اینکه حالا این همه حرف را از این به بعد به چه کسی بزنم. نمی گویم چه حرف هایی خودت بهتر می دانی.

جداً که معنی ندارد. هیچ چیز این مزخرفاتی که می نویسم معنی ندارد. مگر می شود یک ثانیه بگذرد و من پیش خودم مثل سگ پشیمان نباشم از این تصمیمی که گرفتم. کافی است فیلمی، آهنگی یا حتی اتفاق کوچکی تکانم دهد، اصلن کافی است که باران ببارد، تا من به خودم لعنت بفرستم برای از بین بردن لحظات نابی که میشد از تقسیم کردن اینها با تو برایم حاصل شود. مسخره است. چیزی به اسم "تصمیم" وجود ندارد وقتی همه فلش ها یک سمت را نشانت دهند. 

شاید من کم بودم. شاید به خاطر طرز لباس پوشیدنم بود! یا کم حرفی ام، یا.. هر چه بود، باعث شد فراری ات کند. بودنم را نمی خواستی یا لااقل من این طور برداشت کردم. اگر یک روز آمد و خواستی، برای اینکه آن طور دیگر برداشت کنم تلاش زیادی لازم نیست رفیق.

برای تو خیلی بهتر از اینها باید گفت.

همین.

دلم برایت تنگ می شود. خیلی زیاد.

 

 

 

 

 

 

خدا را صد هزار مرتبه شکر.

غمی نداریم مگر نداشتن غمخوار.

که آن هم چون غمی نداریم خود به خود خط می خورد.

 

 

 

 

 

                 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرضها تیره دارد دوستی را

غرضها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه زدن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

 

 

 

 

 

 

 

تو خوب باش عزیزم. تا وقتی همگی زیر سایبان خوبی باشیم اتفاقی نمی افتد. همیشه همین طور بوده. تو بالا و پایین بپر . دلت لک بزند برای همه این چیزهای خوبی که داریم. من هم لبخند بزنم و هی دلم لک بزند برای اینکه تو دلت لک بزند برای همه این چیزهای خوبی که داریم. تو نوک قله بایست و صدا باش. من به انعکاس بودن قانعم. من در عوض تمرین صبوری می کنم، برای وقتی که نیستی. خودم را اماده می کنم برای وقتی که خوبی تعابیر متفاوتی پیدا کند.

تو به بعدش فکر نکن و به جایش من مدام خودم را مجسم کنم که با چشم هایی نمناک کتابی را می بندم و محکم در بغل فشار می دهم و زیر لب می گویم: این هم تمام شد.

 

 

 

 

 

 

هنوز که هنوزه، وقتی از عالم و آدم فراری میشم، همون مریم 7،6 ساله ای میشم که وقتی از عالم و آدم فراری میشد می پرید رو اسباب بازیاش و تا وقتی کسی صداش نمی زد از شهر بازیش بیرون نمی اومد. اسباب بازیام یه مشت موجود ریز پلاستیکی و پارچه ای بودن که مردم شهر ساختگی مو تشکیل می دادن. با عروسکای بزرگ میونه ای نداشتم شاید چون تو شهر 30 در 40 سانتی م جا نمی شدن، مگه وقتی به یکی احتیاج داشتم که نقش غولو بازی کنه. لعنت به این کارتونای ژاپنی. محبوب ترینشون یه سری حیوون پلاستیکی بودن و مزیت شون این بود که کوچیک بودن و میشد با خودم ببرمشون حموم، یا تو باغچه چالشون کنم. خوشگل ترینشون یه بچه گوزن صورتی بود که یه روز گذاشتم رو بخاری آب شه، فقط برا اینکه ببینم چطوری آب میشه.

تقریبا همیشه تنها بازی می کردم. تو مهدکودک هم تنها بودم. مانی هیچ وقت از بازیای من خوشش نمی اومد. همیشه باید به زور می شوندمش که نوار بزبز قندیو بذاریم و پانتو میم شو اجرا کنیم. تنها همبازی بچگی م علیرضا، پسر ِ خاله بود. چند ماهی ازم بزرگتر بود. فکر کنم اون موقع عاشق هم شده بودیم. تقریبا آخر هر هفته می رفتیم خونه خاله اینا. دست پختش معرکه بود. علیرضا هم یه عالمه ازین اسباب بازیای ریزه میزه داشت. جشن می گرفتیم. وقتی رفتن ساری تا مدت ها برا هم نامه می نوشتیم. تا وقتی اوضاع بین الفامیلی شکرآب  شد و نامه نوشتن ممنوع. چند سال پیش خبر قبولی کنکورش اومد و چند ماه پیش خبر ازدواجش.

خودمو نگاه می کنم می بینم همچنان کمین کرده م لحظه ای برسه که بتونم بپرم رو اسباب بازیام، که کوچکترین شباهتی به همتاهای سابقشون ندارن اما هنوزم می تونن برام دنیای قلابی مو بسازن. هرچند که که دیگه نه میشه از کوه رخت خواب پرت شون کرد پائین نه تو دریای 20 سانتی باغچه غرق.

 

 

 

 

من بی نظیرم.

می توانم ساعتها وانمود کنم در گوشه ای کز کرده ام

و هیچ وقت هیچ کس نفهمد که دارم با تنهایی ام عشق بازی می کنم.

 

 

 

 

خسته شدم بس که کسی را که دوست داشتم دوستم نداشت و کسی که دوستم داشت را دوست نداشتم رفیق. هیچ وقت طرفدار الاکلنگ نبودم. عاشق تاب ام. مخصوصا که دو نفره باشد.

.

آخرش من تسلیم می شوم، می دانم. تن و دل را با هم می بخشم. رویم را هم می کنم آن طرف دیگر. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

مرضیه می گفت«جداً ماها چی کشیده یم» منظورش از ما ها، من و خودش و چند نفر دیگر بود که مشابهاً به گ. رفته بودیم. من در دلم گفتم «من چی کشیدم عزیزم». خوب که فکرش را می کنم می بینم لذتی نبردیم. بچگی نکردیم. حتی از سر جوانی سر به سر کسی هم نگذاشتیم. جدی خودمان را به آب زدیم و جدی تر آب در آمدیم، بی نتیجه.

امروز عمیقاً دلم می خواست دوباره بیست ساله بودم، حتی کمتر، شانزده، هفده ساله. شاید الان عقده آب بازی به دلم نمانده بود.

 

 

«.. مهری خانومم نه که اومده بود در خونه مون دیده بودن دختر خوبیه دوستام، فکر کردن من راستی راستی می خوام با شما عروسی کنم. من از الان بگم من نمی خوام عروسی بکنما، بعد پس فردا نگین نگفتی. من می خوام برم خارج. عروسی چیه؟ هی کتک، فحش، بدبختی. می زنین پرده گوش آدمو پاره می کنین بعدم فحش میدین زنیکه ی خر ِ کر! بعدم میرین یه زن دیگه می گیرین که پرده گوشش خوب بشنوه. هی می پرسین پدر و مادر من کجان. خب خونواده شما کجان؟ شما ول بگردین خوبه من ول بگردم بده. من فوضولی دوس ندارم. شما یه شلوار دادین. اگرم فکر می کنین می خواینش، دسشویی اگه باشه یه شلوار بدین من اینو در میارم بهتون میدم، اگرم فکر می کنین دست دوم شده شمام یه شلوار دست دوم بدین من پام کنم. والا!»

 

بوتیک

 

 

هیچ وقت نفهمیدم تاپ بافتنی مو کی می تونم بپوشم.

 

 

 

سر کار یکی از آقایونو می بینم که پشت میزش نشسته و داره با دماغش کلنجار میره. تو خیابون یه آقای کیف سامسونت به دستو می بینم که انگشت شست و سبابه شو می ذاره دو طرف بینی ش و توش فین می کنه بعدم دستشو تو هوا می تکونه. تو ماشین، پشت چراغ قرمز راننده کناری رو می بینم که دستش میره سمت دماغش و بعد از چند ثانیه داره چیزیو بین انگشتاش می ماله. می رسم خونه، لباسامو می کَنم! دوش می گیرم.

 

 

 

از همیشه ساکت ترم این روزا. خیلی فکر می کنم و لزوما هم به نتیجه خاصی نمی رسم. تو راه به این فکر می کردم پوستر جشنواره فجر که هر سال به پوستر جشنواره تذهیب و مینیاتور نزدیک تر میشد امسال دیگه به اوج خودش رسیده. دلم می خواد تمام راهو پیاده برم بس که شیشه ها رو بالا می کشن و حالم از بوی هزار جور نفس قاطی شده به هم می خوره. تو کافه ها غدقنه پس مجبوری بری کوچه ای جایی عین بدبختا سیگار بکشی و نگاه سنگین مردم متشخص، متدین و متمدن رو روی خودت تحمل کنی. می رسم، با 45 دقیقه تاخیر. الانم نیم ساعته که معطل نگهم داشته ن. اصلا شاید این کاره رو نگیرم. مهم نیست. شاید اینجا بشه یه جایی برا سیگار کشیدن پیدا کرد. سوراخ سنبه که زیاد داره. همین الان یه آقایی از یه جایی که تا الان فکر می کردم پنجره س اومد تو. از یه طرف صدای Anathema میاد از یه طرف شجریان. دیگه نیگا نمی کنم ببینم کسی لبخندزنان به طرفم میاد یا نه، همین جوری سرمو بکنم تو سررسید مزخرف بنویسم بهتره. پسراشم که خدا رو شکر خوش تیپن اکثرن.

به این ترتیب معلوم میشه که کارفرمای من 20 سالشه و 2 سالم کانادا بوده و فامیل کارگردانه و هی با هم انگلیسی حرف می زدن. من با لبخندای فشرده جلوی خنده مو می گرفتم. نمی دونم چرا هر وقت دو نفر جلوم انگلیسی حرف می زنن خنده م می گیره، حالا از خدامه یکی باشه باهاش این مدلی حرف بزنما.

به تو هم فکر می کنم. می دونی کلا چند وقته جداً حالم خوبه گوش شیطون کر. مطمئنم بخش زیادی شو مدیون توام که راحت نمیشه بدی توی تو پیدا کرد. دارم کم کم درد و مرضامو فراموش می کنم و همون بهتر که تو از همه شون بی خبر باشی. برا همینم هس که نک و ناله هام اینجا کم شده. تو خیابون که راه میرم لبخند می زنم. احساس می کنم فضای اطرافم روشن شده! خیلی وقتا به جرز دیوارم می خندم. تو خونه هم همه ش می خندم. چیزای بی اهمیت دیگه واقعا به نظرم بی اهمیته. به اونا هم می خندم. بودن با تو شاید ته نداشته باشه اما حتما وسط داره و من دارم ازش لذت می برم. شایدم من زیادی خوش بین شده م اما در هر حال اینی که هس خیلی خوبه و من احساس می کنم دوباره دارم به یه آدم نرمال نزدیک میشم. می خوام نگهش دارم.

 

 

 

 

 

می خوام حروم کنم.

اصن به این قصد که می خوام حروم کنم می خوام حروم کنم.